Images about: #عاشقانه (3772468 posts)

 #بوس
مادر یعنی عشق
مادر یعنی همه چیز
مادر یعنی تمام زندگی
یعنی این کارو همه عروس دومادا باید روز عروسی انجام بدن
.
.
.
.
.
 #مادر #عاشقانه #عشق #عروسی

2019-10-23 21:19   2 0

 

#بوس مادر یعنی عشق مادر یعنی همه چیز مادر یعنی تمام زندگی یعنی این کارو همه عروس دومادا باید روز عروسی انجام بدن . . . . . #مادر #عاشقانه #عشق #عروسی

.
💣💥Ario Music Band💥💣
اجرای زنده تخصصی مراسم های عروسی و ...
@ario_music_band
.
.
.
.
 #عروس #موزیک #پارتی #جشن #شادی #ارکستر #عاشقانه #دورهمی #تشریفات #تشریفات_مجالس #تشریفات_عروسی #عروسی #داماد #آرایش #سالن_زیبایی #آریو_موزیک #آریو_موزیک_بند #ario_music_band #تشریفات_مراسم #تشریفات_خاص #تشریفات_مراسم_عروسی #تشریفات_عروسی #تشریفات_مجالس #تشریفات_لوکس #تشریفات_مجلل #تشریفاتمجالس #عروسی_مجلل #تشریفات_لوکس_عروسی

2019-10-23 21:19   0 0

 
دانلود فیلم تایتانیک – Titanic
🔴برای دانلود این فیلم وفیلم های دیگر به کانال تلگرام ما بپیوندید لینگ در بیو پیج
🔴آیدی کانال(@vidio_film)
ژانر: #ماجراجویی ، #درام ، #عاشقانه
محصول کشور: آمریکا
 #دوبله_فارسی_بدون_سانسور
سال انتشار: 1997
امتیاز: 7.7 
 #پیشنهاد_دانلود
نام فیلم: تایتانیک – Titanic
ژانر: ماجراجویی ، درام ، عاشقانه
کارگردان: James Cameron
ستارگان: Leonardo DiCaprio, Kate Winslet , Billy Zane
محصول کشور: آمریکا
سال انتشار: 1997
امتیاز: 7.7 از 10
مدت زمان: 3:14:49
خلاصه داستان: در جریان سفر با کشتی تایتانیک، «رز» ، دختری از خانواده ای ثروتمند که برای ازدواجی اجباری رهسپار امریکاست، اقدام به خودکشی می کند. اما «جک» ، مسافری فقیر از قسمت درجه ی سه کشتی، او را نجات می دهد. این دو به یکدیگر دل می بندند. کمی بعد، تایتانیک به یک کوه یخ شناور بر می خورد و رفته رفته غرق می شود .

2019-10-23 21:18   2 0

 

دانلود فیلم تایتانیک – Titanic 🔴برای دانلود این فیلم وفیلم های دیگر به کانال تلگرام ما بپیوندید لینگ در بیو پیج 🔴آیدی کانال(@vidio_film) ژانر: #ماجراجویی ، #درام ، #عاشقانه محصول کشور: آمریکا #دوبله_فارسی_بدون_سانسور سال انتشار: 1997 امتیاز: 7.7 #پیشنهاد_دانلود نام فیلم: تایتانیک – Titanic ژانر: ماجراجویی ، درام ، عاشقانه کارگردان: James Cameron ستارگان: Leonardo DiCaprio, Kate Winslet , Billy Zane محصول کشور: آمریکا سال انتشار: 1997 امتیاز: 7.7 از 10 مدت زمان: 3:14:49 خلاصه داستان: در جریان سفر با کشتی تایتانیک، «رز» ، دختری از خانواده ای ثروتمند که برای ازدواجی اجباری رهسپار امریکاست، اقدام به خودکشی می کند. اما «جک» ، مسافری فقیر از قسمت درجه ی سه کشتی، او را نجات می دهد. این دو به یکدیگر دل می بندند. کمی بعد، تایتانیک به یک کوه یخ شناور بر می خورد و رفته رفته غرق می شود .

 #❤ دانلود #موزیک #رویای_شیرین از #کانال_تلگرامی salamnass46
 #باصدای #ارشدامیراسکندری 😘😘😘😘
@arshad_amireskandari
 #مگه_داریم_بهتر_از_تو😍
 #خواننده🎤 #خوانندگی🎤 #صدا #عاشقانه #عاشقانه_خاص #عکس #عکسهای_زیبا #بهترینی #هنرمندان_ایران #هنرمندجان  #عشقولانه #رشت #گیلان #ارشد_امیراسکندری

2019-10-23 21:18   0 0

 
همچنان لذت را در کیفیت باور داریم 
 #Kentacky house #اiran # shef$ خوشمزه #سوخاری #مهمانی #
برگر #سالاد #سزار #مخصوص #آشپز هنرمندانه #پاکیزه #خانواده #عاشقانه ها #خانواده #سس مخصوص #زیتون #فست فود #مشتری #کودکانه ها #همبرگر خالص #برگرماشینی #طعم ایرانی #ادویه ناب #بهترینها #سلامت مردم #سلام‌ به مشتری #

2019-10-23 21:18   2 0

 

همچنان لذت را در کیفیت باور داریم #Kentacky house #اiran # shef$ خوشمزه #سوخاری #مهمانی # برگر #سالاد #سزار #مخصوص #آشپز هنرمندانه #پاکیزه #خانواده #عاشقانه ها #خانواده #سس مخصوص #زیتون #فست فود #مشتری #کودکانه ها #همبرگر خالص #برگرماشینی #طعم ایرانی #ادویه ناب #بهترینها #سلامت مردم #سلام‌ به مشتری #

ببار باران کمی آرام که #پاییز🍁 هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد
بزن بر شیشه ی قلبم ،بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد
ببار باران درخت و برگ خوابیدن
اقاقی،یاس وحشی کوچه ها روزهاست خشکیدن
جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن
ولی باران تو با من بی وفایی
تو هم تا خانه همسایه می باری
و تا من میشوی یک ابر تو خالی!!!
 #پاییز🍁 #ابان #عاشقانه #تنهایی #دلتنگی #دلنوشته #رفیق_قدیمی #خاطره

2019-10-23 21:17   4 0

 

ببار باران کمی آرام که #پاییز🍁 هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد بزن بر شیشه ی قلبم ،بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی،یاس وحشی کوچه ها روزهاست خشکیدن جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران تو با من بی وفایی تو هم تا خانه همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالی!!! #پاییز🍁 #ابان #عاشقانه #تنهایی #دلتنگی #دلنوشته #رفیق_قدیمی #خاطره

 #new_story
گفتم بمان🚶🏻‍♂️🎵
@miladaboali
@HamidHiraad
.
🎼Goftam Beman🎼
.
 #new_story_hamidhiraad
 #miladaboali
 #hamid_hiraad
 #hamid_hirad
 #hamidhiraad
 #hamidhirad
 #GoftamBeman
 #goftambeman
 #GotamBeman🎵
 #Goftam_Beman
 #newmusic
 #music
 #story
 #🚶🏻‍♂️
 #آهنگ_جدید_حمیدهیراد‌
 #میلاد_ابوعلی
 #آهنگ_جدید‌ 
 #موزیک_جدید
 #آهنگ_غمگین
 #استوری
 #عاشقانه
 #شهریار
 #حمید_هیراد🎤‌
 #حمیدهیراد🎤
 #حمید_هیراد
 #حمیدهیراد
 #گفتم_بمان🎵
 #گفتم_بمان🚶🏻‍♂️
 #گفتم_بمان

2019-10-23 21:17   0 0

 

#new_story گفتم بمان🚶🏻‍♂️🎵 @miladaboali @HamidHiraad . 🎼Goftam Beman🎼 . #new_story_hamidhiraad #miladaboali #hamid_hiraad #hamid_hirad #hamidhiraad #hamidhirad #GoftamBeman #goftambeman #GotamBeman🎵 #Goftam_Beman #newmusic #music #story #🚶🏻‍♂️ #آهنگ_جدید_حمیدهیراد‌ #میلاد_ابوعلی #آهنگ_جدید‌ #موزیک_جدید #آهنگ_غمگین #استوری #عاشقانه #شهریار #حمید_هیراد🎤‌ #حمیدهیراد🎤 #حمید_هیراد #حمیدهیراد #گفتم_بمان🎵 #گفتم_بمان🚶🏻‍♂️ #گفتم_بمان

هر جای دنیایی دلم اونجاست♥️ ‎ #عکاسی #ژست_دونفره #ایده_عکاسی #عاشقانه #دونفره #photography #love #lovephotography #عکاسی_هنری #عکاسی #عکس_هنری #عکس_خاص #عکس_عروسی #عکس_عروسی_رویایی #عاشقانه_ها #weddingdress #wedding #weddinghair #عکاسی_طبیعت #naturalphotography #naturephotography #beutiful #عکاسی_طبیعت #عکس_دونفره #عکس_زیبا #ایده_عکاسی #ایده_عکس #عاشقانه_های_دونفره #عشق_ابدی #عشق_جاویدان #عشق_ماندگار #true_love

2019-10-23 21:17   6 0

 
•
امشب هر کجا بودی
باید خودت را به خانه برسانی
تلویزیون را روشن کنی
تا مستند زندگی شیر ها را به تماشا بنشینی
چون امشب شیر نر شکست می خورد
و ماده اش را می بازد 
در شبکه های تلویزیون بگرد
و برای توله ها تام و جری پخش کن
امشب جنگل جهنم می شود
در خانه ت را باز بگذار 
برایت مهمان خواهد آمد !
.
بعد اخبار را دنبال کن
حتما تا آن لحظه مردی آتش گرفته است
باید از انبوه شبکه ها
تصویر دریا را به سمت آتش کج کنی
امشب ماه کامل است
مد ، جنازه ای را به خانه ت می آورد 
تا جزر فردا شیر را با خود ببرد !
.
امشب هر کجا بودی
باید خودت را به خانه برسانی
برای یک شکارچی خوب است که ببیند
شیری که زندگی ش را باخته
خودش را به آب می زند یا آتش !
.
محسن عبدی
•
•
 #mohsenabdinamira 
 #mohsenabdi
 #mohseneabdi
 #mickdavis #ElsaZylberstein
 #شعرنو #سپيد #هايكو #كلمه #شعر_آزاد #شعر #مينى_شعر #داستان #عاشقانه #کتاب #اِلا #تلویزیون #برفک #شیر #شکست #شکارچی #دریا #باران #آب #آتش
 #محسن_عبدی

2019-10-23 21:16   4 1

 

• امشب هر کجا بودی باید خودت را به خانه برسانی تلویزیون را روشن کنی تا مستند زندگی شیر ها را به تماشا بنشینی چون امشب شیر نر شکست می خورد و ماده اش را می بازد در شبکه های تلویزیون بگرد و برای توله ها تام و جری پخش کن امشب جنگل جهنم می شود در خانه ت را باز بگذار برایت مهمان خواهد آمد ! . بعد اخبار را دنبال کن حتما تا آن لحظه مردی آتش گرفته است باید از انبوه شبکه ها تصویر دریا را به سمت آتش کج کنی امشب ماه کامل است مد ، جنازه ای را به خانه ت می آورد تا جزر فردا شیر را با خود ببرد ! . امشب هر کجا بودی باید خودت را به خانه برسانی برای یک شکارچی خوب است که ببیند شیری که زندگی ش را باخته خودش را به آب می زند یا آتش ! . محسن عبدی • • #mohsenabdinamira #mohsenabdi #mohseneabdi #mickdavis #ElsaZylberstein #شعرنو #سپيد #هايكو #كلمه #شعر_آزاد #شعر #مينى_شعر #داستان #عاشقانه #کتاب #اِلا #تلویزیون #برفک #شیر #شکست #شکارچی #دریا #باران #آب #آتش #محسن_عبدی

@e.l199897 👈😍
.
.
🎶آهنگ : 👤خواننده : گلشیفته فراهانی جز تو
.
.
.
.
.
 #عارف # #محسن_ابراهیم_زاده_آهنگ #موزیک_ویدئو #ویدئو #قدیمی #موزیک #هنر #اجرا #شاد #نوستالژی #عاشقانه #ترانه #خواننده #کنسرت #خاطره_ها #دلتنگی #دوستت_دارم #عشقبازی #رادیوجوان #عشق #محمد_علیزاده #گلشیفته_فراهانی #آهنگ_ایرانی #اهنگ
 # آهنگ_جدید #آهنگ_جدایی #آهنگ_غمگین #آهنگ_شاد  #مخاطب_خاص #کلیپ

2019-10-23 21:16   0 0

 
نماز خوندن بچه گونه😍😍😘
.
..
.
@iranian._.children
@iranian._.children
.
.. #اکبراقبالی #عشق #عاشقانه #ازدواج #لاکچری #سکانس_برتر #طنز #طنز_تلخ #خنده #خندهدارترین #خنده_بازار #خنده_دارترین #خنده_پاره # #بخند #دابسمش #دابسمش_ايرانى #فان #خندهدار #خنده_دار #کلیپ #حسن_ریوندی #ویدیو #کلیپ_طنز #کلیپ #دختر #ایران #تهران #ناز #مرتضی_پاشایی

2019-10-23 21:16   70 2

 
اگر زندگی فرصت دوباره متولد شدن به من بدهد
این بار زودتر تو را پیدا خواهم کرد
تا زمان طولانی تری عاشقت باشم
 #عاشقانه #دپ #پرسپولیس

2019-10-23 21:15   5 0

 

اگر زندگی فرصت دوباره متولد شدن به من بدهد این بار زودتر تو را پیدا خواهم کرد تا زمان طولانی تری عاشقت باشم #عاشقانه #دپ #پرسپولیس

 #رقص #عروس با #سگ #بامزه و #هنرمند 
 #سگ_نجس_نیست_نجس_افکار_کسانی_هست_که_بی_آزار_ترین_مخلوق_خدا_را_نجس_میدانند #مهربانی #وفاداری #عشق #زیبا #دوست #عاشقانه #دوستداشتنی #عروسی #مهر #کلیپ #دیدنی #دوستی #سگها_را_نکشید_دنیا_خالی_از_وفا_میشود 
 #wedding #dance #dog #love #beautiful 
 #بهترین #صحنه #شاد #شادی #علاقه #قلبی

2019-10-23 21:15   2 0

 
نگامو ببین عاشقم شو دوباره
🎶🎶🌹🌹 #لقمان_حسین_زاده #بی_وفا #عاشقانه #آواز #آواز_اصیل_ایرانی #آواز_اصیل #موزیسن #موسیقی_نواحی_ایران #موسیقی_اقوام_ایران #موسیقی #آهنگ_عاشقانه #آهنگ #ترانه_سرا #خواننده #تنظیم_کننده #آهنگساز #آواز_دشتی #فولکلور #عاشقانه_ها #عاشق #موزیک_ویدئو #آهنگ_جدید #آهنگ_غمگین_احساسی #آهنگ_عاشقانه #آهنگ_غمگین

2019-10-23 21:13   43 3

 
.
.
نیم بوت جدید
جنس رویه کوبا
سایز۳۷تا۴۰
با ضمانت کیفیت
.
.
❌قیمت : ۱۳۲ هزار تومان❌👌🏼😍
.
.

سفارش
 #09301248682
.
.

 #کفش #نیمبوت_زنانه #نیم_ساق #کفش_ساقدار #کفش_زنانه #پاپوش #کفش_پاییزه #کتونی #کالج #بوت #پوتین #تیمبرلند #صندل #کفش_ارزان #پاییزه #پاییز #دختر #عشق #عاشقانه #پرفروش #مجلسی

2019-10-23 21:11   3 0

 

. . نیم بوت جدید جنس رویه کوبا سایز۳۷تا۴۰ با ضمانت کیفیت . . ❌قیمت : ۱۳۲ هزار تومان❌👌🏼😍 . . سفارش #09301248682 . . #کفش #نیمبوت_زنانه #نیم_ساق #کفش_ساقدار #کفش_زنانه #پاپوش #کفش_پاییزه #کتونی #کالج #بوت #پوتین #تیمبرلند #صندل #کفش_ارزان #پاییزه #پاییز #دختر #عشق #عاشقانه #پرفروش #مجلسی

۶۶۶
+پس چرا نمیارنش؟
*سیا گفت حدودا شیش ساعت طول میکشه،هنوز یه ساعت مونده
+شیش ساعت نشده؟به نظر من صدسال گذشته
میثم:به نظر منم همینطور!چه مفهوم مزخرفیه زمان!وقتی بد میگذره،دیر میگذره
√هیس!جلو مامانت اینجوری نگو!میبینی که دلش داره عین سیر و سرکه میجوشه
مادر سعید:سعید جان،مامان،انقد خودتو اذیت نکن،دیر نشده عزیزم
سعیدنگاهی به ساعتش انداخت
*بس کن دیگه!هر دو ثانیه یه بار ساعتتو نگاه میکنی!
یک ساعت دیگه هم گذشت و سیامک بیرون اومد.همه به سمتش دویدند به جز سعید که از فرط اضطراب،قدرت حرکت نداشت
میثم:چی شد؟چطوره؟
سیا:عملش طبق انتظاری که داشتیم پیش رفت،فقط یه کم فشارش پایینه،واسه همین فعلا باید تو ریکاوری بمونه.به سعید اشاره کرد
سیا:اون چرا اونجا وایساده؟
مادر سعید:بچم هول کرده
سیامک به طرفش رفت سیا:حال مریم خوبه،خیالت راحت +وا..واقعا؟
سیا:آره
+پس چرا نیاوردینش؟
سیا:تو ریکاوریه،حداکثر تا یه ساعت دیگه میاریمش
+به هوش اومده؟حرف زد؟
سیا:سعید!جراحی مغز روش انجام شده ها!رودل که نکرده بوده!حالا تا چند ساعت بیهوشه!برو بیرون یه بادی به کَلَت بخوره،یه ساعت دیگه منتقلش میکنیم آی سی یو
+من هیچ جا نِمیرم
سیا:مرغت یه پا داره،آره؟خب نرو!به من چه!
یک ساعت دیگه هم گذشت و مریم رو که همچنان بیهوش بود،به آی سی یو بردند.
سه روز گذشت اما آثاری از هوشیاری در وضعیت مریم مشهود نبود..
سعید که به مرز فروپاشی رسیده بود،با چهره ای رنگ‌پریده و چشمهای سرخ به اتاق سیامک رفت و فریاد زد
+چیکارش کردین؟چرا به هوش نمیاد؟مگه نگفتی عملش خطرناک نیست؟مگه بعد از جراحی نگفتی چندساعت دیگه به هوش میاد؟چه بلایی سرش آوردی
سیا:آروم باش..بخدا ما اشتباهی نکردیم..همه چی تحت کنترله..فقط نمیدونیم چرا سطح هوشیاریش بالا نمیاد +همین؟فقط همینو داری واسه گفتن؟
سیامک سرش رو پایین انداخت و سعید با خشم و ناراحتی از اتاق بیرون رفت..
لباس های مخصوص آی سی رو پوشید و طبق روال سه روز گذشته،کنار تخت مریم نشست..
دستش رو گرفت و درحالیکه خسته تر از همیشه بود با گریه گفت
+دیگه نمیخوام حرف بزنی،نمیخوام راه بری،نمیخوام خوب بشی،فقط میخوام چشماتو باز کنی،فقط میخوام نگام کنی،فقط میخوام باشی‌،کم آوردم مریم..دارم تموم میشم..باز کن چشماتو..تموم کن این آزار دائم منو..تمومش کن..
اشک هاش رو پاک کرد
+تو قول دادی که برمیگردی
مشغول نوازش کردن موهای مریم بود که تکون خفیف پلکش،توجهش رو جلب کرد
+مریم؟!
به کُندی پلکهاش رو تا نیمه باز کرد
سعید همزمان که گریه میکرد،خندید
+سلام عزیز دلم..
مریم چندبار پلک زد و با بیحالی و صدایی ضعیف و منقطع گفت
-سَـ..ـلام.. ‌

2019-10-23 21:07   1 1

 

۶۶۶ +پس چرا نمیارنش؟ *سیا گفت حدودا شیش ساعت طول میکشه،هنوز یه ساعت مونده +شیش ساعت نشده؟به نظر من صدسال گذشته میثم:به نظر منم همینطور!چه مفهوم مزخرفیه زمان!وقتی بد میگذره،دیر میگذره √هیس!جلو مامانت اینجوری نگو!میبینی که دلش داره عین سیر و سرکه میجوشه مادر سعید:سعید جان،مامان،انقد خودتو اذیت نکن،دیر نشده عزیزم سعیدنگاهی به ساعتش انداخت *بس کن دیگه!هر دو ثانیه یه بار ساعتتو نگاه میکنی! یک ساعت دیگه هم گذشت و سیامک بیرون اومد.همه به سمتش دویدند به جز سعید که از فرط اضطراب،قدرت حرکت نداشت میثم:چی شد؟چطوره؟ سیا:عملش طبق انتظاری که داشتیم پیش رفت،فقط یه کم فشارش پایینه،واسه همین فعلا باید تو ریکاوری بمونه.به سعید اشاره کرد سیا:اون چرا اونجا وایساده؟ مادر سعید:بچم هول کرده سیامک به طرفش رفت سیا:حال مریم خوبه،خیالت راحت +وا..واقعا؟ سیا:آره +پس چرا نیاوردینش؟ سیا:تو ریکاوریه،حداکثر تا یه ساعت دیگه میاریمش +به هوش اومده؟حرف زد؟ سیا:سعید!جراحی مغز روش انجام شده ها!رودل که نکرده بوده!حالا تا چند ساعت بیهوشه!برو بیرون یه بادی به کَلَت بخوره،یه ساعت دیگه منتقلش میکنیم آی سی یو +من هیچ جا نِمیرم سیا:مرغت یه پا داره،آره؟خب نرو!به من چه! یک ساعت دیگه هم گذشت و مریم رو که همچنان بیهوش بود،به آی سی یو بردند. سه روز گذشت اما آثاری از هوشیاری در وضعیت مریم مشهود نبود.. سعید که به مرز فروپاشی رسیده بود،با چهره ای رنگ‌پریده و چشمهای سرخ به اتاق سیامک رفت و فریاد زد +چیکارش کردین؟چرا به هوش نمیاد؟مگه نگفتی عملش خطرناک نیست؟مگه بعد از جراحی نگفتی چندساعت دیگه به هوش میاد؟چه بلایی سرش آوردی سیا:آروم باش..بخدا ما اشتباهی نکردیم..همه چی تحت کنترله..فقط نمیدونیم چرا سطح هوشیاریش بالا نمیاد +همین؟فقط همینو داری واسه گفتن؟ سیامک سرش رو پایین انداخت و سعید با خشم و ناراحتی از اتاق بیرون رفت.. لباس های مخصوص آی سی رو پوشید و طبق روال سه روز گذشته،کنار تخت مریم نشست.. دستش رو گرفت و درحالیکه خسته تر از همیشه بود با گریه گفت +دیگه نمیخوام حرف بزنی،نمیخوام راه بری،نمیخوام خوب بشی،فقط میخوام چشماتو باز کنی،فقط میخوام نگام کنی،فقط میخوام باشی‌،کم آوردم مریم..دارم تموم میشم..باز کن چشماتو..تموم کن این آزار دائم منو..تمومش کن.. اشک هاش رو پاک کرد +تو قول دادی که برمیگردی مشغول نوازش کردن موهای مریم بود که تکون خفیف پلکش،توجهش رو جلب کرد +مریم؟! به کُندی پلکهاش رو تا نیمه باز کرد سعید همزمان که گریه میکرد،خندید +سلام عزیز دلم.. مریم چندبار پلک زد و با بیحالی و صدایی ضعیف و منقطع گفت -سَـ..ـلام.. ‌

۶۶۵
+موافقت من براش مهمه؟
سیا:معلومه که مهمه!هرچیزی که به تو مربوط میشه،واسه مریم مهمه،خودت اینو بهتر از همه میدونی
+خطری که براش نداره؟
سیا:هر جراحی ای ریسک داره!ولی در کل،این عمل،عمل خطرناکی نیست
سعید کمی فکر کرد و بعد گفت
+خودش دلش میخواد عملش کنین،آره؟
سیا:آره،فکرکنم خیلی خسته شده از این وضعیت‌ +پس..باشه..
سیا:سعید..چرا به هم ریختی؟
+نمیدونم..میترسم
سیا:گفتم که این عمـ
+عمل ساده ایه!آره گفتی!ولی دست خودم نیست،الان تو بگی میخوای یه آمپول پنی سیلینم بهش بزنی من میترسم
 سیامک لبخند زد و گفت
سیا:عاشقی دیگه!حالا پاشو برو آقای عاشق!برو تا قبل از اومدن میثم و مادرش و محمد و پری،یه کم پیشش باش،فقط بهش نگو که من بهت گفتم میتونه یه کم حرف بزنه
+باشه
از روی صندلی بلند شد تا از اتاق بیرون بره اما قبل از خروج،ایستاد و گفت
+تو خودت حرف زدنشو دیدی؟
سیا:آره،چطور؟
+چجوریه که دلش نمیخواد من ببینم و بشنوم؟یعنی واقعا آزار دهنده‌س؟
سیا:اگه نبود،صداشو از تو دریغ نمیکرد..دلش پر میکشه که باهات حرف بزنه..
سعید بدون گفتن حرفی از اتاق بیرون رفت.چند دقیقه ای رو توی محوطه‌ی بیمارستان قدم زد و پیش مریم رفت +چطوری؟کِیف کردی چجوری حال این فیزیوتراپای احمقو گرفتم؟دختره‌ی پررو با نیم‌متر قد جلو من قُدقُد میکنه!خوب ضدحال زدم بهش!حقش بود،مگه نه؟
مریم خندید و پلک زد
سعید کنار تخت مریم نشست و دستش رو گرفت.حالا بعد از یکسال فیزیوتراپی،مریم هم میتونست کمی دست سعید رو فشار بده
+سیا همه چیو بهم گفت،منم گفتم اگه تو میخوای جراحی بشی،منم موافقم..
دست مریم رو نوازش کرد
+فقط اینبار دیگه خوبِ خوب شو
مریم کمی گردنش رو به سمت راست حرکت داد
+آفرین دختر خوب!
از کنار تخت بلندشد و گفت
+میرم به مامانت و میثم خبر بدم بیان،بعدم به پری و محمد میگم،میگم اون کارن بزمجه رو هم بیارن که از دیوار راست بره بالا!خوبه؟
مریم خندید و سعید از اتاق بیرون رفت.
فردا شد و لحظه‌ی رفتن مریم به اتاق عمل فرا رسید،همه خوشحال،امیدوار و در عین حال نگران بودند..
همه با مریم خداحافظی کردند و در لحظه‌ی آخر،سعید دست مریم رو گرفت
+قول بده که برمیگردی
مریم درحالیکه دستش توی دست سعید بود،انگشت اشاره‌ش رو به کُندی کف دست سعید حرکت داد و سعی کرد با حرکت انگشتش،چیزی رو کف دست سعید بنویسه
-/بر/می/گر/دم
سعید پیشونی مریم رو بوسید
+منتظرتم
سیامک رو مخاطب قرار داد
+مواظبش باش
سیا:هستم!حالا اگه دلت میخواد ولش کن بذار ببریمش!شب شد!
سعید دست مریم رو رها کرد و رفتنش رو تماشا..
پنج ساعت گذشته بود اما هنوز خبری نبود
+پس چرا نمیارنش؟ ‌

2019-10-23 21:06   1 1

 

۶۶۵ +موافقت من براش مهمه؟ سیا:معلومه که مهمه!هرچیزی که به تو مربوط میشه،واسه مریم مهمه،خودت اینو بهتر از همه میدونی +خطری که براش نداره؟ سیا:هر جراحی ای ریسک داره!ولی در کل،این عمل،عمل خطرناکی نیست سعید کمی فکر کرد و بعد گفت +خودش دلش میخواد عملش کنین،آره؟ سیا:آره،فکرکنم خیلی خسته شده از این وضعیت‌ +پس..باشه.. سیا:سعید..چرا به هم ریختی؟ +نمیدونم..میترسم سیا:گفتم که این عمـ +عمل ساده ایه!آره گفتی!ولی دست خودم نیست،الان تو بگی میخوای یه آمپول پنی سیلینم بهش بزنی من میترسم  سیامک لبخند زد و گفت سیا:عاشقی دیگه!حالا پاشو برو آقای عاشق!برو تا قبل از اومدن میثم و مادرش و محمد و پری،یه کم پیشش باش،فقط بهش نگو که من بهت گفتم میتونه یه کم حرف بزنه +باشه از روی صندلی بلند شد تا از اتاق بیرون بره اما قبل از خروج،ایستاد و گفت +تو خودت حرف زدنشو دیدی؟ سیا:آره،چطور؟ +چجوریه که دلش نمیخواد من ببینم و بشنوم؟یعنی واقعا آزار دهنده‌س؟ سیا:اگه نبود،صداشو از تو دریغ نمیکرد..دلش پر میکشه که باهات حرف بزنه.. سعید بدون گفتن حرفی از اتاق بیرون رفت.چند دقیقه ای رو توی محوطه‌ی بیمارستان قدم زد و پیش مریم رفت +چطوری؟کِیف کردی چجوری حال این فیزیوتراپای احمقو گرفتم؟دختره‌ی پررو با نیم‌متر قد جلو من قُدقُد میکنه!خوب ضدحال زدم بهش!حقش بود،مگه نه؟ مریم خندید و پلک زد سعید کنار تخت مریم نشست و دستش رو گرفت.حالا بعد از یکسال فیزیوتراپی،مریم هم میتونست کمی دست سعید رو فشار بده +سیا همه چیو بهم گفت،منم گفتم اگه تو میخوای جراحی بشی،منم موافقم.. دست مریم رو نوازش کرد +فقط اینبار دیگه خوبِ خوب شو مریم کمی گردنش رو به سمت راست حرکت داد +آفرین دختر خوب! از کنار تخت بلندشد و گفت +میرم به مامانت و میثم خبر بدم بیان،بعدم به پری و محمد میگم،میگم اون کارن بزمجه رو هم بیارن که از دیوار راست بره بالا!خوبه؟ مریم خندید و سعید از اتاق بیرون رفت. فردا شد و لحظه‌ی رفتن مریم به اتاق عمل فرا رسید،همه خوشحال،امیدوار و در عین حال نگران بودند.. همه با مریم خداحافظی کردند و در لحظه‌ی آخر،سعید دست مریم رو گرفت +قول بده که برمیگردی مریم درحالیکه دستش توی دست سعید بود،انگشت اشاره‌ش رو به کُندی کف دست سعید حرکت داد و سعی کرد با حرکت انگشتش،چیزی رو کف دست سعید بنویسه -/بر/می/گر/دم سعید پیشونی مریم رو بوسید +منتظرتم سیامک رو مخاطب قرار داد +مواظبش باش سیا:هستم!حالا اگه دلت میخواد ولش کن بذار ببریمش!شب شد! سعید دست مریم رو رها کرد و رفتنش رو تماشا.. پنج ساعت گذشته بود اما هنوز خبری نبود +پس چرا نمیارنش؟ ‌

۶۶۴
+الان چیکار باید کرد؟چرا میگی بیخیال فیزیوتراپی و گفتار درمانی بشیم؟
سیا:چون کار فیزیوتراپ و گفتاردرمانش تموم شده،یعنی تا اون حدی که باید تاثیر میذاشته،گذاشته.الان عضلات بدنش از اون لَختی در اومده،تکلمش هم خیلی بهتر شده
سعید شاکی‌تر از همیشه گفت
+منظورت چیه؟لابد از الان به بعد باید بشینیم توکل کنیم به خدا که معجزه نازل بشه و مریم خوب شه،آره؟
 سیا:نه!نمیذاری که من حرفمو بزنم!
+بزن!اول که گفتم،یهو حرفتو بزن!
سیا:مریم باید جراحی بشه!
رنگ سعید پرید
+جَـ..جراحی؟واسه چی؟
سیا:گفتم که،الان مشکلی تو بدنش نیست،ماهیچه هاش آماده‌ی کاره،تکلمش تو مرحله‌ی خوبیه،فقط
+فقط چی؟
سیا:مغزش،عملکرد مغزش هنوز به حالت قبل برنگشته
+من گیج شدم
سیا:بذار یه جور دیگه برات توضیح بدم،یه کامپیوترو در نظر بگیر که هم سخت افزاراش مشکل داره،هم نرم افزاراش +خب؟!
سیا:حالا ما اومدیم،سخت افزارا و اجزای خارجی رو تعمیر کردیم،ولی نرم افزارا و سیستم داخلی هنوز کار داره
+و نرم افزار یعنی مغز
سیا:دقیقا
+حالا..یعنی میخواین مغزشو جراحی کنین؟
سیا:آره ولی اصلا جای نگرانی نیست،یه عمل خیلی ساده‌س،ولی در عین حال فوق‌العاده موثره
+مگه میشه؟بچه گیر آوردی؟نمیشه که هم ساده باشه هم موثر
سیا:چرا نمیشه؟بعد وقتی میگم بدبین و منفی بافی،ابروهاتو میدی بالا!این یه روش جدیده،اونقدر جدیده که وقتی درموردش با مریم حرف زدم،چیزی درموردش نمیدونست.شیش ماه پیش واسه اولین بار تو آلمان انجام شده +یعنی..یعنی خودتون تاحالا این عملو انجام ندادین؟قراره مریم موش آزمایشگاهی شماها بشه؟میخواین یافته های مثلا علمیتونو روش پیاده کنین؟
سیامک نگاهی معنی داری به سعید انداخت و با دلخوری گفت
سیا:اگه نمیشناختمت و از اون قلب مهربونت خبر نداشتم،بخاطر این زبون تلخ و اخلاق گَندِت باهات قطع رابطه میکردم!مردحسابی،من پزشکم!حق ندارم بخاطر دستاورد علمی،جون کسی رو به خطر بندازم،علاوه بر این مریم دوست منه،مریم زن توئه،تو که برا من عین برادری
سعید سرش رو پایین انداخت
+ببخشید..
سیا:بخشیدم!نگران نباش،عمل ساده ایه،فقط با یه شوک الکتریکی خیلی خفیف،لوب آهیانه‌ی مغزشو تحریک میکنیم +بعد خوب میشه؟
سیا:به احتمال زیاد آره،چون اوضاع سخت افزاراش خوبه.خودشم موافقه با این جراحی
+پس اوکِی داده..ظاهرا من آخرین نفری ام که داری بهم میگی
سیا:میخواستم از بابت همه چی مطمئن بشم،بعد بهت بگم +حالا کی میخواین جراحیش کنین؟
سیا:هرچه زودتر،بهتر،مریم که اصرار داشت فردا انجام بشه،گفت اگه تو موافقت کردی،بگم خانوادشو محمد و پری بیان،که قبل از عمل ببینتشون
+موافقت من براش مهمه؟ ‌

2019-10-23 21:06   1 1

 

۶۶۴ +الان چیکار باید کرد؟چرا میگی بیخیال فیزیوتراپی و گفتار درمانی بشیم؟ سیا:چون کار فیزیوتراپ و گفتاردرمانش تموم شده،یعنی تا اون حدی که باید تاثیر میذاشته،گذاشته.الان عضلات بدنش از اون لَختی در اومده،تکلمش هم خیلی بهتر شده سعید شاکی‌تر از همیشه گفت +منظورت چیه؟لابد از الان به بعد باید بشینیم توکل کنیم به خدا که معجزه نازل بشه و مریم خوب شه،آره؟  سیا:نه!نمیذاری که من حرفمو بزنم! +بزن!اول که گفتم،یهو حرفتو بزن! سیا:مریم باید جراحی بشه! رنگ سعید پرید +جَـ..جراحی؟واسه چی؟ سیا:گفتم که،الان مشکلی تو بدنش نیست،ماهیچه هاش آماده‌ی کاره،تکلمش تو مرحله‌ی خوبیه،فقط +فقط چی؟ سیا:مغزش،عملکرد مغزش هنوز به حالت قبل برنگشته +من گیج شدم سیا:بذار یه جور دیگه برات توضیح بدم،یه کامپیوترو در نظر بگیر که هم سخت افزاراش مشکل داره،هم نرم افزاراش +خب؟! سیا:حالا ما اومدیم،سخت افزارا و اجزای خارجی رو تعمیر کردیم،ولی نرم افزارا و سیستم داخلی هنوز کار داره +و نرم افزار یعنی مغز سیا:دقیقا +حالا..یعنی میخواین مغزشو جراحی کنین؟ سیا:آره ولی اصلا جای نگرانی نیست،یه عمل خیلی ساده‌س،ولی در عین حال فوق‌العاده موثره +مگه میشه؟بچه گیر آوردی؟نمیشه که هم ساده باشه هم موثر سیا:چرا نمیشه؟بعد وقتی میگم بدبین و منفی بافی،ابروهاتو میدی بالا!این یه روش جدیده،اونقدر جدیده که وقتی درموردش با مریم حرف زدم،چیزی درموردش نمیدونست.شیش ماه پیش واسه اولین بار تو آلمان انجام شده +یعنی..یعنی خودتون تاحالا این عملو انجام ندادین؟قراره مریم موش آزمایشگاهی شماها بشه؟میخواین یافته های مثلا علمیتونو روش پیاده کنین؟ سیامک نگاهی معنی داری به سعید انداخت و با دلخوری گفت سیا:اگه نمیشناختمت و از اون قلب مهربونت خبر نداشتم،بخاطر این زبون تلخ و اخلاق گَندِت باهات قطع رابطه میکردم!مردحسابی،من پزشکم!حق ندارم بخاطر دستاورد علمی،جون کسی رو به خطر بندازم،علاوه بر این مریم دوست منه،مریم زن توئه،تو که برا من عین برادری سعید سرش رو پایین انداخت +ببخشید.. سیا:بخشیدم!نگران نباش،عمل ساده ایه،فقط با یه شوک الکتریکی خیلی خفیف،لوب آهیانه‌ی مغزشو تحریک میکنیم +بعد خوب میشه؟ سیا:به احتمال زیاد آره،چون اوضاع سخت افزاراش خوبه.خودشم موافقه با این جراحی +پس اوکِی داده..ظاهرا من آخرین نفری ام که داری بهم میگی سیا:میخواستم از بابت همه چی مطمئن بشم،بعد بهت بگم +حالا کی میخواین جراحیش کنین؟ سیا:هرچه زودتر،بهتر،مریم که اصرار داشت فردا انجام بشه،گفت اگه تو موافقت کردی،بگم خانوادشو محمد و پری بیان،که قبل از عمل ببینتشون +موافقت من براش مهمه؟ ‌

۶۶۳
سیا:برقه دیگه!پر قو که نیست!باید بلرزه!بایدماهیچه هاش تحریک بشه!شکنجه‌ش که نمیخوایم بکنیم!داریم درمانش میکنیم!خودت میبینی که چقد بهتر شده
+آره ولی..
سرش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت
+اصلا من میبرمش یه جای دیگه،پرسنل تو آدم نیستن،عین خیالشون نیس دست و پای مریم میسوزه با این برقا
سیا:نمیسوزه!التهاب پوستی خفیفه!فقط قرمز میشه
+نخیر!دردش میاد!من میفهمم!
سیا:سعید!چته!دردت چیه؟اون اصل کاری رو بگو!
سعید از روی صندلی بلندشد و با پرخاش گفت
+اصل کاری رو بگم؟اصل کاری اینه که تو یه سال پیش که میخواستیم فیزیوتراپی و گفتار درمانی رو شروع کنیم،گفتی زودتر از اون که فکرکنی خوب میشه!بهترشده ولی نه اونجوری که تو میگفتی
سیا:بشین تا برات توضیح بدم
سعید سرش رو توی دستهاش گرفت،شقیقه‌ش رو ماساژ داد و با استیصال گفت
+دیگه حوصله‌ی گوش دادن به توضیحات تکراری تورو ندارم
 سیا:سعیدجان..بشین..تکراری نیست این دفعه
سعید نشست
+چی شده؟چی میخوای بگی که تکراری نیست؟قطعا خبر خوب نمیخوای بدی
سیا:تو چرا انقد بدبینی؟چرا انقد منفی‌بافی؟
+ولم کن سیا،حوصله ندارم
سرش رو به صندلی تکیه داد
سیا:خسته شدی؟
+از چی؟
سیا:نمیدونم،همه چی
+آره..همه چی منهای مریم..خسته شدم چون خسته شده.. سیا:ببین سعید..من باید درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم
سعید سرش رو از تکیه‌گاه صندلی جدا کرد‌،آب دهنش رو قورت داد و با نگرانی گفت
+هرچی شده رو یهو بهم بگو،مقدمه نچین
سیا:هیچی نشده
سعید پوزخند زد
+باشه،خر شدم!حالا همون چیزی که هیچی نشده رو بگو!
 سیا:خب..ببین..به نظرم دیگه کافیه
+چی کافیه؟
سیا:فیزیوتراپی و گفتار درمانی
سعید جا خورد
+یعـ..یعنی چی؟یعنی دیگه..فایده نداره؟
سیا:من اینو نگفتم!تا الان که خیلی فایده داشته
سعید با لحن کنایه‌آمیزی گفت
+آره خیلی فایده داشته!خصوصا گفتاردرمانی!میبینی که عین بلبل حرف میزنه!
سیامک با اکراه گفت
سیا:به مریم قول داده بودم چیزی بهت نگم،ولی الان مجبورم بگم
+چیو؟
سیا:مریم میتونه حرف بزنه
چشمهای سعید از تعجب گشاد شد
+میتونه حرف بزنه؟پس چرا هیچی نمیگه؟
سیا:چون نمیتونه خوب حرف بزنه،حرفاش مفهوم نیست،کلماتش منقطع‌ و کُنده،واسه همین از یه جایی به بعد،گفت تو دیگه همراش نری تو اتاق گفتاردرمان،هردفعه گریه میکنه،واسش سخته مثه بچه ها حرف زدن یادش بدیم و آخرم نتونه درست حرف بزنه،بخاطر همین ترجیح داده جلوی تو سکوت کنه،حس میکنه اینجوری حرف زدنش تورو عصبی میکنه..
سعیدنفس عمیقی کشید و بغضش رو همراه با لیوان آبی که دستش بود فرو خورد
+الان چیکار باید کرد؟چرا میگی بیخیال فیزیوتراپی و گفتار درمانی بشیم؟ ‌

2019-10-23 21:05   1 1

 

۶۶۳ سیا:برقه دیگه!پر قو که نیست!باید بلرزه!بایدماهیچه هاش تحریک بشه!شکنجه‌ش که نمیخوایم بکنیم!داریم درمانش میکنیم!خودت میبینی که چقد بهتر شده +آره ولی.. سرش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت +اصلا من میبرمش یه جای دیگه،پرسنل تو آدم نیستن،عین خیالشون نیس دست و پای مریم میسوزه با این برقا سیا:نمیسوزه!التهاب پوستی خفیفه!فقط قرمز میشه +نخیر!دردش میاد!من میفهمم! سیا:سعید!چته!دردت چیه؟اون اصل کاری رو بگو! سعید از روی صندلی بلندشد و با پرخاش گفت +اصل کاری رو بگم؟اصل کاری اینه که تو یه سال پیش که میخواستیم فیزیوتراپی و گفتار درمانی رو شروع کنیم،گفتی زودتر از اون که فکرکنی خوب میشه!بهترشده ولی نه اونجوری که تو میگفتی سیا:بشین تا برات توضیح بدم سعید سرش رو توی دستهاش گرفت،شقیقه‌ش رو ماساژ داد و با استیصال گفت +دیگه حوصله‌ی گوش دادن به توضیحات تکراری تورو ندارم  سیا:سعیدجان..بشین..تکراری نیست این دفعه سعید نشست +چی شده؟چی میخوای بگی که تکراری نیست؟قطعا خبر خوب نمیخوای بدی سیا:تو چرا انقد بدبینی؟چرا انقد منفی‌بافی؟ +ولم کن سیا،حوصله ندارم سرش رو به صندلی تکیه داد سیا:خسته شدی؟ +از چی؟ سیا:نمیدونم،همه چی +آره..همه چی منهای مریم..خسته شدم چون خسته شده.. سیا:ببین سعید..من باید درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم سعید سرش رو از تکیه‌گاه صندلی جدا کرد‌،آب دهنش رو قورت داد و با نگرانی گفت +هرچی شده رو یهو بهم بگو،مقدمه نچین سیا:هیچی نشده سعید پوزخند زد +باشه،خر شدم!حالا همون چیزی که هیچی نشده رو بگو!  سیا:خب..ببین..به نظرم دیگه کافیه +چی کافیه؟ سیا:فیزیوتراپی و گفتار درمانی سعید جا خورد +یعـ..یعنی چی؟یعنی دیگه..فایده نداره؟ سیا:من اینو نگفتم!تا الان که خیلی فایده داشته سعید با لحن کنایه‌آمیزی گفت +آره خیلی فایده داشته!خصوصا گفتاردرمانی!میبینی که عین بلبل حرف میزنه! سیامک با اکراه گفت سیا:به مریم قول داده بودم چیزی بهت نگم،ولی الان مجبورم بگم +چیو؟ سیا:مریم میتونه حرف بزنه چشمهای سعید از تعجب گشاد شد +میتونه حرف بزنه؟پس چرا هیچی نمیگه؟ سیا:چون نمیتونه خوب حرف بزنه،حرفاش مفهوم نیست،کلماتش منقطع‌ و کُنده،واسه همین از یه جایی به بعد،گفت تو دیگه همراش نری تو اتاق گفتاردرمان،هردفعه گریه میکنه،واسش سخته مثه بچه ها حرف زدن یادش بدیم و آخرم نتونه درست حرف بزنه،بخاطر همین ترجیح داده جلوی تو سکوت کنه،حس میکنه اینجوری حرف زدنش تورو عصبی میکنه.. سعیدنفس عمیقی کشید و بغضش رو همراه با لیوان آبی که دستش بود فرو خورد +الان چیکار باید کرد؟چرا میگی بیخیال فیزیوتراپی و گفتار درمانی بشیم؟ ‌

۶۶۲
+به نظرم بهتره امشب یه کم زودتر بخوابیم که فردا خسته نباشیم،جلسات فیزیوتراپی و گفتار درمانیت از فردا شروع میشه،صبحا گفتار درمانی،عصرا فیزیوتراپی،شبا هم خودم باهات تمرین میکنم
همچنان که پشتش به مریم بود و حرف میزد،اشک‌هایی که بی صدا روی گونه‌ش جاری میشدند رو پاک میکرد
+البته سیا میگفت بهتره زیاد بهت فشار نیاریم و جلسات یه روز درمیون باشه،یه روز فیزیوتراپی،یه روز گفتار درمانی،ولی من گفتم نه!آخه میخوام زودتر خوب شی
صورت خیس از اشکش رو با آستین پیرهنش خشک کرد و به سمت مریم برگشت
+میخوام زودتر باهام حرف بزنی..هیچکس مثه تو با من حرف نمیزنه..بقیه همه مزخرف میگن..همه حرفاشون چِرته..من فقط دلم میخواد تو باهام حرف بزنی..
صدای بغض‌آلود و نگاه ملتمسانه‌ی سعید،قلب مریم رو بیشتر از همیشه به درد آورد،اشک توی چشمهاش حلقه زد و سعی کرد لبهای بی حسش رو تکون بده و چیزی بگه،اما نتونست.. سعید بغضش رو قورت داد،پتو رو روی مریم کشید،لبخندی ساختگی زد و گفت
+شب بخیر..
صبح فردا آغاز دوره‌ی جدیدی از زندگی مریم بود.دوره ای که باید از همیشه قوی تر میبود و بیشتر از هر زمان دیگه ای تلاش میکرد.تلاش میکرد تا بهتر بشه،تا خوب بشه،تا بتونه با سعید حرف بزنه.سعیدی که نمیخواست شنونده‌ی صدای کسی به جز مریم باشه..
روزها میگذشتند و سعید هرروز خسته تر اما مشتاق تر میشد..
پیشرفت های هرچند کوچیک مریم،تنها چیزی بود که انگیزه‌ی ادامه‌ی زندگی رو به سعید میداد..
یکسال از اولین جلسه‌ی فیزیوتراپی و گفتار درمانی میگذشت و حال مریم خیلی بهتر شده بود،اما این مریم هنوز با مریمی که سعید میشناخت،تفاوت زیادی داشت..
سیا:چته سعید!چرا بیمارستانو گذاشتی رو سرت؟واسه چی گیر میدی به این فیزیوتراپای بدبخت؟
+به اونا نگو بدبخت!به اونا نگو بدبخت!اونا بدبخت نیستن!من بدبختم!من!
سیا:انقد داد نزن!بشین ببینم چی میگی!
+نمیخوام!
سیا:گفتم بشین!
با عصبانیت روی صندلی ای که مقابل میز سیامک بود نشست،سیامک لیوان روی میزش رو پر از آب کرد و به سعید داد
سیا:اول اینو بخور،بعد بگو ببینم چته که داد بیداد راه انداختی
 جرعه ای از آب رو نوشید و با خشم گفت
+معلوم نیس حواسشون کجاس،درجه‌ی این سنسورای برق که به مریم وصل میکننو زیاد کردن،بعدم ول کردن رفتن
 سیا:سعید..ولتاژ اون دستگاها استاندارده
سعید سرش رو پایین انداخت
+خب..خب من اعصابم خورد میشه میبینم دستاش اونجوری میلرزه وقتی اون دستگاهای کوفتی رو وصل میکنن بهش
 سیا:برقه دیگه!پر قو که نیست!باید بلرزه!باید ماهیچه هاش تحریک بشه!شکنجه‌ش که نمیخوایم بکنیم!داریم درمانش میکنیم!خودت میبینی که ‌

2019-10-23 21:04   1 1

 

۶۶۲ +به نظرم بهتره امشب یه کم زودتر بخوابیم که فردا خسته نباشیم،جلسات فیزیوتراپی و گفتار درمانیت از فردا شروع میشه،صبحا گفتار درمانی،عصرا فیزیوتراپی،شبا هم خودم باهات تمرین میکنم همچنان که پشتش به مریم بود و حرف میزد،اشک‌هایی که بی صدا روی گونه‌ش جاری میشدند رو پاک میکرد +البته سیا میگفت بهتره زیاد بهت فشار نیاریم و جلسات یه روز درمیون باشه،یه روز فیزیوتراپی،یه روز گفتار درمانی،ولی من گفتم نه!آخه میخوام زودتر خوب شی صورت خیس از اشکش رو با آستین پیرهنش خشک کرد و به سمت مریم برگشت +میخوام زودتر باهام حرف بزنی..هیچکس مثه تو با من حرف نمیزنه..بقیه همه مزخرف میگن..همه حرفاشون چِرته..من فقط دلم میخواد تو باهام حرف بزنی.. صدای بغض‌آلود و نگاه ملتمسانه‌ی سعید،قلب مریم رو بیشتر از همیشه به درد آورد،اشک توی چشمهاش حلقه زد و سعی کرد لبهای بی حسش رو تکون بده و چیزی بگه،اما نتونست.. سعید بغضش رو قورت داد،پتو رو روی مریم کشید،لبخندی ساختگی زد و گفت +شب بخیر.. صبح فردا آغاز دوره‌ی جدیدی از زندگی مریم بود.دوره ای که باید از همیشه قوی تر میبود و بیشتر از هر زمان دیگه ای تلاش میکرد.تلاش میکرد تا بهتر بشه،تا خوب بشه،تا بتونه با سعید حرف بزنه.سعیدی که نمیخواست شنونده‌ی صدای کسی به جز مریم باشه.. روزها میگذشتند و سعید هرروز خسته تر اما مشتاق تر میشد.. پیشرفت های هرچند کوچیک مریم،تنها چیزی بود که انگیزه‌ی ادامه‌ی زندگی رو به سعید میداد.. یکسال از اولین جلسه‌ی فیزیوتراپی و گفتار درمانی میگذشت و حال مریم خیلی بهتر شده بود،اما این مریم هنوز با مریمی که سعید میشناخت،تفاوت زیادی داشت.. سیا:چته سعید!چرا بیمارستانو گذاشتی رو سرت؟واسه چی گیر میدی به این فیزیوتراپای بدبخت؟ +به اونا نگو بدبخت!به اونا نگو بدبخت!اونا بدبخت نیستن!من بدبختم!من! سیا:انقد داد نزن!بشین ببینم چی میگی! +نمیخوام! سیا:گفتم بشین! با عصبانیت روی صندلی ای که مقابل میز سیامک بود نشست،سیامک لیوان روی میزش رو پر از آب کرد و به سعید داد سیا:اول اینو بخور،بعد بگو ببینم چته که داد بیداد راه انداختی  جرعه ای از آب رو نوشید و با خشم گفت +معلوم نیس حواسشون کجاس،درجه‌ی این سنسورای برق که به مریم وصل میکننو زیاد کردن،بعدم ول کردن رفتن  سیا:سعید..ولتاژ اون دستگاها استاندارده سعید سرش رو پایین انداخت +خب..خب من اعصابم خورد میشه میبینم دستاش اونجوری میلرزه وقتی اون دستگاهای کوفتی رو وصل میکنن بهش  سیا:برقه دیگه!پر قو که نیست!باید بلرزه!باید ماهیچه هاش تحریک بشه!شکنجه‌ش که نمیخوایم بکنیم!داریم درمانش میکنیم!خودت میبینی که ‌

۶۶۱
مریم به سعید که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود اشاره کرد
-/بیا/
سعید کنار مریم نشست
+جانم؟
-بغلش/کن/
+من؟آخه
بچه رو با تردید از پروانه گرفت و نگاهی بهش انداخت.کارن چشمهاش رو باز کرد و به سعید لبخند زد.لبخند کارن در چشم به هم زدنی حس ناخوشایند سعید رو تغییر داد،لبخند زد و گفت
+دیدی مریم؟به من خندید!
مجددا نگاه ممتدی به کارن انداخت
+به من خندیدی پدرسوخته؟
صورتش رو نوازش کرد
+چقد نرمه!
خیره شد به کارن..
چند دقیقه بدون پلک زدن،کارن رو تماشا کرد،لبخندی که روی لبهای کوچیک و ظریفش بود،حس خوبی رو به سعید منتقل میکرد.
نگاهش رو از کارن گرفت و به محمد گفت
+پشت سر من چی بهش گفتی که تا نگام میکنه اینجوری بهم میخنده؟
محمد خندید و گفت
*گفتم این سعید از اون آدمای جَلَبه!مواظب باش!
به سعید نزدیک شد،کنارش ایستاد،به کارن نگاه کرد و گفت *ولی عجیبه ها!از وقتی به دنیا اومده،منو پری پدر خودمونو در آوردیم که بخنده،ولی انگار نه انگار!حالا تورو دیده نیشش تا بناگوشش باز شده!
+ما اینیم دیگه!
پروانه نگاهی به ساعتش انداخت
√وقت شیرِشه
سعید محکم تر کارن رو چسبید
+نمیشه یه کم دیگه پیش من باشه؟
پروانه و محمد نگاهی به هم انداختن
√آخه..
حرفش رو خورد
√چرا نشه،یه عمو سعید که بیشتر نداره
سعید دوباره صورت گِرد و کوچیک کارن رو توی دست‌های بزرگش گرفت و غرقِ نگاه معصومش شد..
اما صدای سرفه‌ی مریم،سعید رو به خودش آورد.نگاهی به مریم انداخت و با عجله بچه رو به محمد داد
+چی شد مریم؟خوبی؟
پلک زد
+پس چرا سرفه میکنی؟
*شاید ما همه دورش جمع شدیم نفسش تنگ شده،هان؟ +نمیدونم
√بعید نیست،اصلا فکرکنم بهتر باشه ما بریم،خیلی خسته‌ش کردیم امروز
پروانه پیشونی مریم رو بوسید و گفت
√میریم که استراحت کنی،باز میام بهت سر میزنم،کلی حرف دارم باهات،مواظب خودت باش
مریم لبخندی محو و سطحی به پروانه زد و پروانه و محمد بعد از خداحافظی رفتند.
سعید کنار مریم دراز کشید و به سقف چشم دوخت،درحالیکه مرور خنده‌ی کارن،باعث لبخندش میشد
+چقد بامزه بود!چقد ریز بود!چقد نرم بود!
حرفهای سعید لبخند صامت و بی صدای مریم رو عمیق تر میکرد
+بوشو حس کردی؟دیدی چه بوی خوبی میداد؟بوی این جوجه ماشینی قدیمیا رو میداد که بچه بودم مامانم برام میخرید!
 قهقهه ای زد و گفت
+عجب تشبیهی کردم!جای محمد و پری خالی!
ناگهان خنده از روی لبهاش محو شد،به پهلو چرخید و پشتش رو به مریم کرد..
مرور اتفاقی که برای مریم و بچه‌ی متولد نشده‌ش افتاده بود،حالا بیشتر از هر زمان دیگه ای وجدانش رو آزار میداد.. اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید
+به نظرم بهتره امشب یه کم زودتر بخوابیم که فردا...

2019-10-23 21:03   1 1

 

۶۶۱ مریم به سعید که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود اشاره کرد -/بیا/ سعید کنار مریم نشست +جانم؟ -بغلش/کن/ +من؟آخه بچه رو با تردید از پروانه گرفت و نگاهی بهش انداخت.کارن چشمهاش رو باز کرد و به سعید لبخند زد.لبخند کارن در چشم به هم زدنی حس ناخوشایند سعید رو تغییر داد،لبخند زد و گفت +دیدی مریم؟به من خندید! مجددا نگاه ممتدی به کارن انداخت +به من خندیدی پدرسوخته؟ صورتش رو نوازش کرد +چقد نرمه! خیره شد به کارن.. چند دقیقه بدون پلک زدن،کارن رو تماشا کرد،لبخندی که روی لبهای کوچیک و ظریفش بود،حس خوبی رو به سعید منتقل میکرد. نگاهش رو از کارن گرفت و به محمد گفت +پشت سر من چی بهش گفتی که تا نگام میکنه اینجوری بهم میخنده؟ محمد خندید و گفت *گفتم این سعید از اون آدمای جَلَبه!مواظب باش! به سعید نزدیک شد،کنارش ایستاد،به کارن نگاه کرد و گفت *ولی عجیبه ها!از وقتی به دنیا اومده،منو پری پدر خودمونو در آوردیم که بخنده،ولی انگار نه انگار!حالا تورو دیده نیشش تا بناگوشش باز شده! +ما اینیم دیگه! پروانه نگاهی به ساعتش انداخت √وقت شیرِشه سعید محکم تر کارن رو چسبید +نمیشه یه کم دیگه پیش من باشه؟ پروانه و محمد نگاهی به هم انداختن √آخه.. حرفش رو خورد √چرا نشه،یه عمو سعید که بیشتر نداره سعید دوباره صورت گِرد و کوچیک کارن رو توی دست‌های بزرگش گرفت و غرقِ نگاه معصومش شد.. اما صدای سرفه‌ی مریم،سعید رو به خودش آورد.نگاهی به مریم انداخت و با عجله بچه رو به محمد داد +چی شد مریم؟خوبی؟ پلک زد +پس چرا سرفه میکنی؟ *شاید ما همه دورش جمع شدیم نفسش تنگ شده،هان؟ +نمیدونم √بعید نیست،اصلا فکرکنم بهتر باشه ما بریم،خیلی خسته‌ش کردیم امروز پروانه پیشونی مریم رو بوسید و گفت √میریم که استراحت کنی،باز میام بهت سر میزنم،کلی حرف دارم باهات،مواظب خودت باش مریم لبخندی محو و سطحی به پروانه زد و پروانه و محمد بعد از خداحافظی رفتند. سعید کنار مریم دراز کشید و به سقف چشم دوخت،درحالیکه مرور خنده‌ی کارن،باعث لبخندش میشد +چقد بامزه بود!چقد ریز بود!چقد نرم بود! حرفهای سعید لبخند صامت و بی صدای مریم رو عمیق تر میکرد +بوشو حس کردی؟دیدی چه بوی خوبی میداد؟بوی این جوجه ماشینی قدیمیا رو میداد که بچه بودم مامانم برام میخرید!  قهقهه ای زد و گفت +عجب تشبیهی کردم!جای محمد و پری خالی! ناگهان خنده از روی لبهاش محو شد،به پهلو چرخید و پشتش رو به مریم کرد.. مرور اتفاقی که برای مریم و بچه‌ی متولد نشده‌ش افتاده بود،حالا بیشتر از هر زمان دیگه ای وجدانش رو آزار میداد.. اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید +به نظرم بهتره امشب یه کم زودتر بخوابیم که فردا...