mehraveee

Get ranking button

Mehrave Sharifinia @mehraveee
Ranking:
# 19
Country:
    Iran

Wrong country?

Change country

'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟

جواب:
به نام خدا
ساعت ۹ از خواب بیدار شدیم، با این‌که یخ کرده بودیم کولر را خاموش نکردیم، انگار که با خودمان لج کرده باشیم ترجیح دادیم به یخ کردن ادامه دهیم!
مردادِ امسال به طرز عجیبی گرمای طاقت‌فرسای همیشگی‌اش را از دست داده است! هرچند هیچ‌وقت دوستش نداشتیم، اما امسال هر از گاهی ابرهای پاییزی را به آسمان هدیه کرد که باعث شد ما هم گه‌گاه لبخندی نثارش کنیم. با این وجود، تمام که بشود، شور و نشاط بیشتری به ما تزریق می‌شود، می‌توانیم به استقبالِ دوست‌داشتنِ شهریور برویم و از روزشمارِ رسیدنِ فصلِ محبوب‌مان لبریز از شوق شویم.
چای دم کردیم، دو عدد هل و گل محمدی در قوری انداختیم تا از عطرشان مست گردیم، لباس‌های شسته شده را پهن کردیم، به گل‌ها آب دادیم، برگ‌های زردشان را جدا نمودیم و به حجم زیاد کارهای عقب‌افتاده فکر کردیم.
بعد طبق معمول تصمیم گرفتیم به جای فکر کردن به کارها، آن‌ها را به دست‌های‌مان محول کنیم و بیخود دلشوره نگیریم، به قول مادرجان چشم می‌بیند و می‌ترسد ولی دست انجام می‌دهد.
نمی‌دانیم چه شد که هوس صبحانه کردیم! درِ یخچال را باز کرده و دیدیم تخم‌مرغ داریم، کمی بیشتر گشتیم و چهار عدد گوجه‌فرنگیِ خوش‌قیافه‌ی بی‌مزه‌ی گلخانه‌ای هم یافتیم، با کمک رُب برای خودمان املتی طبخ کردیم به غایت خوشمزه و البته کمی شور (برای این‌که دلتان نخواهد)!
در کنار املتِ شورِ خوشمزه‌ خیارشور هم گذاشتیم چون به نظر ما املت را باید با خیارشور خورد حتی اگر شور باشد.
این روزها اکثر میوه‌ها و صیفی‌جات درشت و خوش‌رنگ‌اند، ظاهرشان تو را وسوسه می‌کند ولی هیچ مزه‌ای ندارند، انگار ذات‌شان را که میوه‌ی خوشمزه بودن است فراموش کرده‌اند!
ما همیشه دنبال میوه‌های غیر گلخانه‌ای می‌گردیم که درون خوشمزه‌ای دارند، مثل خیار بوته‌ای که وقتی از وسط می‌شکنی‌اش، صدایش، تُرد بودنش را گواهی می‌دهد و بوی خوشش همه را به هوس می‌اندازد. اما، وقتی به اجبار و به دلیل نداشتن زمان، میوه را تلفنی سفارش می‌دهیم مجبور می‌شویم با این گلخانه‌ای‌های خوش‌قیافه‌ی پوک بسازیم...
باید پشت دست‌مان را داغ کنیم و در شرایط بحران دیگر هرگز سراغ سفارش تلفنی نرویم تا مجبور به تحمل گلخانه‌ای‌ها نشویم.
نه میوه‌هایش به درد می‌خورد نه صیفی‌جات و نه آدم‌هایش...
'
پی‌نوشت:
۱.به دلیل عدم تطابقِ ظرفیتِ نوشتاریِ اینستاگرام با مقدارِ روده‌درازی من😬، بقیه‌ی مطلب یعنی دلیل وجودِ دی‌وی‌دی و گلدان‌ها در کانال نوشته خواهد شد.
نتیجه‌ی هشت سال وبلاگ‌نویسی همینه دیگه
 #جمعه #روزمرگی

2019-08-16 15:25

73665 1667

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ جواب: به نام خدا ساعت ۹ از خواب بیدار شدیم، با این‌که یخ کرده بودیم کولر را خاموش نکردیم، انگار که با خودمان لج کرده باشیم ترجیح دادیم به یخ کردن ادامه دهیم! مردادِ امسال به طرز عجیبی گرمای طاقت‌فرسای همیشگی‌اش را از دست داده است! هرچند هیچ‌وقت دوستش نداشتیم، اما امسال هر از گاهی ابرهای پاییزی را به آسمان هدیه کرد که باعث شد ما هم گه‌گاه لبخندی نثارش کنیم. با این وجود، تمام که بشود، شور و نشاط بیشتری به ما تزریق می‌شود، می‌توانیم به استقبالِ دوست‌داشتنِ شهریور برویم و از روزشمارِ رسیدنِ فصلِ محبوب‌مان لبریز از شوق شویم. چای دم کردیم، دو عدد هل و گل محمدی در قوری انداختیم تا از عطرشان مست گردیم، لباس‌های شسته شده را پهن کردیم، به گل‌ها آب دادیم، برگ‌های زردشان را جدا نمودیم و به حجم زیاد کارهای عقب‌افتاده فکر کردیم. بعد طبق معمول تصمیم گرفتیم به جای فکر کردن به کارها، آن‌ها را به دست‌های‌مان محول کنیم و بیخود دلشوره نگیریم، به قول مادرجان چشم می‌بیند و می‌ترسد ولی دست انجام می‌دهد. نمی‌دانیم چه شد که هوس صبحانه کردیم! درِ یخچال را باز کرده و دیدیم تخم‌مرغ داریم، کمی بیشتر گشتیم و چهار عدد گوجه‌فرنگیِ خوش‌قیافه‌ی بی‌مزه‌ی گلخانه‌ای هم یافتیم، با کمک رُب برای خودمان املتی طبخ کردیم به غایت خوشمزه و البته کمی شور (برای این‌که دلتان نخواهد)! در کنار املتِ شورِ خوشمزه‌ خیارشور هم گذاشتیم چون به نظر ما املت را باید با خیارشور خورد حتی اگر شور باشد. این روزها اکثر میوه‌ها و صیفی‌جات درشت و خوش‌رنگ‌اند، ظاهرشان تو را وسوسه می‌کند ولی هیچ مزه‌ای ندارند، انگار ذات‌شان را که میوه‌ی خوشمزه بودن است فراموش کرده‌اند! ما همیشه دنبال میوه‌های غیر گلخانه‌ای می‌گردیم که درون خوشمزه‌ای دارند، مثل خیار بوته‌ای که وقتی از وسط می‌شکنی‌اش، صدایش، تُرد بودنش را گواهی می‌دهد و بوی خوشش همه را به هوس می‌اندازد. اما، وقتی به اجبار و به دلیل نداشتن زمان، میوه را تلفنی سفارش می‌دهیم مجبور می‌شویم با این گلخانه‌ای‌های خوش‌قیافه‌ی پوک بسازیم... باید پشت دست‌مان را داغ کنیم و در شرایط بحران دیگر هرگز سراغ سفارش تلفنی نرویم تا مجبور به تحمل گلخانه‌ای‌ها نشویم. نه میوه‌هایش به درد می‌خورد نه صیفی‌جات و نه آدم‌هایش... ' پی‌نوشت: ۱.به دلیل عدم تطابقِ ظرفیتِ نوشتاریِ اینستاگرام با مقدارِ روده‌درازی من😬، بقیه‌ی مطلب یعنی دلیل وجودِ دی‌وی‌دی و گلدان‌ها در کانال نوشته خواهد شد. نتیجه‌ی هشت سال وبلاگ‌نویسی همینه دیگه #جمعه #روزمرگی

'
بعد از سه تا کار مشترک و پر خاطره
حالا بازم با هم در پروژه‌ی«دل» کیف می‌کنیم.
'
'
'
پخش از شبکه‌ی خانگی
📷: @pouyahabibpour '
'
'
@nasrinmoghanloo ❤️😍❤️
'
'
 #ساعت_شنی #قلب_یخی #قلب_یخی_فصل_اول #قلب_یخی_فصل_دوم '

2019-08-11 18:16

122834 2011

 

' بعد از سه تا کار مشترک و پر خاطره حالا بازم با هم در پروژه‌ی«دل» کیف می‌کنیم. ' ' ' پخش از شبکه‌ی خانگی 📷: @pouyahabibpour ' ' ' @nasrinmoghanloo ❤️😍❤️ ' ' #ساعت_شنی #قلب_یخی #قلب_یخی_فصل_اول #قلب_یخی_فصل_دوم '

'
روز خوبی داشته باشین😍
'
پی‌نوشت:
رسم بر بسته بودنِ کامنتِ پست جمعه‌ها نیست،
اما دلم نمی‌خواست جملات غم‌انگیز یا تسلی‌بخش بخونم.
حالا اگه مایل هستین می‌تونین 
درباره‌ی جمعه‌ی جالب یا غیر جالبِ‌تون این‌جا بنویسید.
'

2019-08-10 07:00

60582 1214

 

' روز خوبی داشته باشین😍 ' پی‌نوشت: رسم بر بسته بودنِ کامنتِ پست جمعه‌ها نیست، اما دلم نمی‌خواست جملات غم‌انگیز یا تسلی‌بخش بخونم. حالا اگه مایل هستین می‌تونین درباره‌ی جمعه‌ی جالب یا غیر جالبِ‌تون این‌جا بنویسید. '

'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟

جواب:
به نام خدا
بعضی جمعه‌ها از بعضی دیگر دلگیرترند.
ساعت هشت و نیم صبح بیدار شدیم و به سمت خانه‌ی سینما حرکت کردیم.
از دیشب می‌دانستیم که دل‌ِمان بیشتر از آنچه انتظار داریم گرفته و می‌دانستیم اشک‌هایی که چند سال قبل برای فقدان علی ریختیم، امروز هم به سراغ ما خواهند آمد.
یاد شبی افتادیم که همراه مادرِ نازنین و برادرِ عزیزمان در سریالِ «آشپزباشی» مبهوت و غمگین در خانه‌ی برادرِ از دست رفته، حضور یافته بودیم و کنار پدرش های‌های گریسته بودیم.
یاد حرف‌های پدرش، ناباوری‌اش، غمش، بغضش...
و حالا امروز، غمِ پدر علی تمام شد.
'
مثل همه‌ی زمان‌هایی که به مرگ فکر می‌کنیم باز به آدم‌هایی فکر کردیم که دوست‌شان داریم و نبودنِ‌شان بسیار غمگین‌مان خواهد کرد.
و هم‌چنین به آدم‌هایی فکر کردیم که روزگاری در زندگی ما مهم بوده‌اند، اما امروز حتی حال‌شان را هم نمی‌پرسیم و تظاهر می‌کنیم دیگر برای‌مان مهم نیستند و حتی اگر هنوز در دل دوست‌شان داشته باشیم به روی خودمان نمی‌آوریم چون می‌دانیم به زیستن بدون حضور آن‌ها عادت کرده‌ایم و شاید این‌گونه زندگی را ترجیح می‌دهیم، اما،...
اگر بشنویم دیگر نفس نمی‌کشند...
قلب‌مان گرفت...
برای سلامتی و طول عمر تک‌تک کسانی که از ذهن‌مان گذشتند دعا کردیم.
بعد دیدیم حوصله‌ی خانه رفتن را نداریم، به مادر جان زنگ زدیم و او را دعوت کردیم تا اوقاتش را با ما در پاساژِ محبوب‌مان سپری کند.
آمد و ما را سه چهار ساعتی میهمان حضورش کرد، با خودش لبخند آورد و غم را از دلِ‌مان زدود...
'
'
'
📷: @roohallah_baleshabadi '
پی‌نوشت:

۱.سید کمال طباطبایی عزیز یکی از تهیه‌کننده‌‌های سینما و تلویزیون بودند که به رحمت خدا رفتند.
برای من اول پدر علی محسوب می‌شدند که در سریال «آشپزباشی» سال‌های ۱۳۸۷ و ۱۳۸۸ بازیگر نقش برادرم بود و متاسفانه چند سال قبل به رحمت خدا رفت، بعد تهیه‌کننده‌ی دو فصل از سریال «قلب‌ یخی» که در بهار و تابستان سال‌های ۱۳۸۹ و ۱۳۹۰ از بازی درش کیف کردم.
روحشون شاد.
'
۲.فقط روزهای جمعه و تعطیل می‌شه با تمام وجود از رانندگی و موسیقی تو خیابونای زیبای تهران لذت برد.
'
۳.یک دوست از دوران کودکی رو دیدم، نشونه‌هایی که گفت درست بود و منو برد به سال‌ها قبل، اتفاق بسیار دلنشینی بود.
'
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی '

2019-08-09 16:29

106949 0

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ جواب: به نام خدا بعضی جمعه‌ها از بعضی دیگر دلگیرترند. ساعت هشت و نیم صبح بیدار شدیم و به سمت خانه‌ی سینما حرکت کردیم. از دیشب می‌دانستیم که دل‌ِمان بیشتر از آنچه انتظار داریم گرفته و می‌دانستیم اشک‌هایی که چند سال قبل برای فقدان علی ریختیم، امروز هم به سراغ ما خواهند آمد. یاد شبی افتادیم که همراه مادرِ نازنین و برادرِ عزیزمان در سریالِ «آشپزباشی» مبهوت و غمگین در خانه‌ی برادرِ از دست رفته، حضور یافته بودیم و کنار پدرش های‌های گریسته بودیم. یاد حرف‌های پدرش، ناباوری‌اش، غمش، بغضش... و حالا امروز، غمِ پدر علی تمام شد. ' مثل همه‌ی زمان‌هایی که به مرگ فکر می‌کنیم باز به آدم‌هایی فکر کردیم که دوست‌شان داریم و نبودنِ‌شان بسیار غمگین‌مان خواهد کرد. و هم‌چنین به آدم‌هایی فکر کردیم که روزگاری در زندگی ما مهم بوده‌اند، اما امروز حتی حال‌شان را هم نمی‌پرسیم و تظاهر می‌کنیم دیگر برای‌مان مهم نیستند و حتی اگر هنوز در دل دوست‌شان داشته باشیم به روی خودمان نمی‌آوریم چون می‌دانیم به زیستن بدون حضور آن‌ها عادت کرده‌ایم و شاید این‌گونه زندگی را ترجیح می‌دهیم، اما،... اگر بشنویم دیگر نفس نمی‌کشند... قلب‌مان گرفت... برای سلامتی و طول عمر تک‌تک کسانی که از ذهن‌مان گذشتند دعا کردیم. بعد دیدیم حوصله‌ی خانه رفتن را نداریم، به مادر جان زنگ زدیم و او را دعوت کردیم تا اوقاتش را با ما در پاساژِ محبوب‌مان سپری کند. آمد و ما را سه چهار ساعتی میهمان حضورش کرد، با خودش لبخند آورد و غم را از دلِ‌مان زدود... ' ' ' 📷: @roohallah_baleshabadi ' پی‌نوشت: ۱.سید کمال طباطبایی عزیز یکی از تهیه‌کننده‌‌های سینما و تلویزیون بودند که به رحمت خدا رفتند. برای من اول پدر علی محسوب می‌شدند که در سریال «آشپزباشی» سال‌های ۱۳۸۷ و ۱۳۸۸ بازیگر نقش برادرم بود و متاسفانه چند سال قبل به رحمت خدا رفت، بعد تهیه‌کننده‌ی دو فصل از سریال «قلب‌ یخی» که در بهار و تابستان سال‌های ۱۳۸۹ و ۱۳۹۰ از بازی درش کیف کردم. روحشون شاد. ' ۲.فقط روزهای جمعه و تعطیل می‌شه با تمام وجود از رانندگی و موسیقی تو خیابونای زیبای تهران لذت برد. ' ۳.یک دوست از دوران کودکی رو دیدم، نشونه‌هایی که گفت درست بود و منو برد به سال‌ها قبل، اتفاق بسیار دلنشینی بود. ' #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی '

'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟

جواب:
به نام خدا
صبح حدود ساعت ده چشم‌های‌مان را باز کردیم و دیدیم کسالتِ خوابِ مزخرفِ شبِ قبل ادامه دارد، دوباره چشم‌های‌مان را بستیم و یکی دو ساعت در تخت غلت زدیم، بعد گوشی را برداشتیم و به گپ زدن با دوستان‌مان مشغول شدیم.
یکی گفت تنهایی دق آور است و ما همچنان که می‌گفتیم تنهایی دق‌آور نیست به کابوس‌های دیشب فکر ‌می‌کردیم.
یکی گفت آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و ما هم گفتیم بله آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و باز به کابوس‌های دیشب فکر کردیم.
گفتیم: باید برای هر انسان، سهمِ شیطان را در نظر بگیریم تا هرگز در مواجهه با اتفاقات غیرمترقبه منهدم نشویم.
یکی گفت با در نظر گرفتنِ سهم شیطان دیگر نمی‌شود مجنون‌وار عاشق شد، همه‌ی کیف عاشق بودن به غرق شدن است، به اما و اگرها بی‌اندیشی دیگر سراپا شور نخواهی شد.
ما گفتیم: بله همین‌طور است.
پرسید: عاشق شدی؟
ما گفتیم: بله.
گفت: سراپا شور؟
گفتیم: سراپا شور، عشق، جان... مجنون‌وار.
گفت: چی شد؟
گفتیم: نشد، عشق در وصال نمی‌گنجد، بگنجد هم در وصالی مانا نمی‌گنجد، عشق باید هجر داشته باشد تا عشق بماند.
گفت:پشیمانی؟
گفتیم: نه.
گفت: از هجر متنفرم، یک بار عاشق شدم، عشقم در وصال گنجید و همه چیز عالی بود تا امروز که ناگهان از جایی، سایه‌ی شوم هجر ظاهر شده و من نمی‌توانم از پسش بربیایم، عشقِ با هجر را نمی‌خواهم. 
ما لبخند زدیم و گفتیم: همین‌که در جهان هنوز کسی وجود دارد که از نمایش دادنِ خودش به عنوانِ یک عاشق شکست خورده لذت نمی‌برد و دلش وصالِ مانای عشق را می‌خواهد عالیست.
'
در دلِ‌مان از خدا خواستیم به او توان تحمل هجر را بدهد.
'
از تخت دل کندیم، صورت‌مان را شستیم، مسواک زدیم و به فشارِ ضعیف آب فحش دادیم. چای دم کرده و اندک ماکارونیِ باقی‌مانده از چند روز قبل را نوش جان کردیم. لباس‌های کثیفِ هم‌رنگ را در ماشین لباسشویی انداخته، به سراغ ساز رفته و تمرینات امروز را شروع کردیم.
مدت هاست دل‌مان می‌خواهد به سرعتِ اصلی قطعه‌ی محبوب‌مان برسیم، مدت‌هاست که تمرین‌ می‌کنیم و تمرین نمی‌کنیم.
این بار اما شاید با دفعات قبل فرق داشته باشد.
شاید روزی همین‌جا اجرایی بی‌نقص به نمایش بگذاریم...
شاید...
روزی...
'
'
'
پی‌نوشت:
۱.وقتی ساعت ۵ بعدازظهر خسته و هلاک از محل کار به خانه برمی‌گردید حتما بر میل به خوابیدن غلبه کنید و از همان موقع تا ساعت ۸شب نخوابید!!!😱 در غیر این صورت شب سخت و مزخرفی را پیش رو خواهید داشت!
'
۲.از کله‌ام داره دود بلند می‌شه.
'
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی
 #سلفی
 #selfie

2019-08-02 12:54

124924 3246

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ جواب: به نام خدا صبح حدود ساعت ده چشم‌های‌مان را باز کردیم و دیدیم کسالتِ خوابِ مزخرفِ شبِ قبل ادامه دارد، دوباره چشم‌های‌مان را بستیم و یکی دو ساعت در تخت غلت زدیم، بعد گوشی را برداشتیم و به گپ زدن با دوستان‌مان مشغول شدیم. یکی گفت تنهایی دق آور است و ما همچنان که می‌گفتیم تنهایی دق‌آور نیست به کابوس‌های دیشب فکر ‌می‌کردیم. یکی گفت آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و ما هم گفتیم بله آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و باز به کابوس‌های دیشب فکر کردیم. گفتیم: باید برای هر انسان، سهمِ شیطان را در نظر بگیریم تا هرگز در مواجهه با اتفاقات غیرمترقبه منهدم نشویم. یکی گفت با در نظر گرفتنِ سهم شیطان دیگر نمی‌شود مجنون‌وار عاشق شد، همه‌ی کیف عاشق بودن به غرق شدن است، به اما و اگرها بی‌اندیشی دیگر سراپا شور نخواهی شد. ما گفتیم: بله همین‌طور است. پرسید: عاشق شدی؟ ما گفتیم: بله. گفت: سراپا شور؟ گفتیم: سراپا شور، عشق، جان... مجنون‌وار. گفت: چی شد؟ گفتیم: نشد، عشق در وصال نمی‌گنجد، بگنجد هم در وصالی مانا نمی‌گنجد، عشق باید هجر داشته باشد تا عشق بماند. گفت:پشیمانی؟ گفتیم: نه. گفت: از هجر متنفرم، یک بار عاشق شدم، عشقم در وصال گنجید و همه چیز عالی بود تا امروز که ناگهان از جایی، سایه‌ی شوم هجر ظاهر شده و من نمی‌توانم از پسش بربیایم، عشقِ با هجر را نمی‌خواهم. ما لبخند زدیم و گفتیم: همین‌که در جهان هنوز کسی وجود دارد که از نمایش دادنِ خودش به عنوانِ یک عاشق شکست خورده لذت نمی‌برد و دلش وصالِ مانای عشق را می‌خواهد عالیست. ' در دلِ‌مان از خدا خواستیم به او توان تحمل هجر را بدهد. ' از تخت دل کندیم، صورت‌مان را شستیم، مسواک زدیم و به فشارِ ضعیف آب فحش دادیم. چای دم کرده و اندک ماکارونیِ باقی‌مانده از چند روز قبل را نوش جان کردیم. لباس‌های کثیفِ هم‌رنگ را در ماشین لباسشویی انداخته، به سراغ ساز رفته و تمرینات امروز را شروع کردیم. مدت هاست دل‌مان می‌خواهد به سرعتِ اصلی قطعه‌ی محبوب‌مان برسیم، مدت‌هاست که تمرین‌ می‌کنیم و تمرین نمی‌کنیم. این بار اما شاید با دفعات قبل فرق داشته باشد. شاید روزی همین‌جا اجرایی بی‌نقص به نمایش بگذاریم... شاید... روزی... ' ' ' پی‌نوشت: ۱.وقتی ساعت ۵ بعدازظهر خسته و هلاک از محل کار به خانه برمی‌گردید حتما بر میل به خوابیدن غلبه کنید و از همان موقع تا ساعت ۸شب نخوابید!!!😱 در غیر این صورت شب سخت و مزخرفی را پیش رو خواهید داشت! ' ۲.از کله‌ام داره دود بلند می‌شه. ' #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی #سلفی #selfie

'
با رفیق همیشگی
 در انتظار هوای دلگیرِ دل‌انگیز پاییز
🍂☕️🍁
'
📷: @ahmadreza_shojaei '
'
'
 #خوشحال_از_اینکه_تو_بهترین_سه_ماه_سالیم 🔥🤦🏻‍♀️ا
 #بام_تهران

2019-07-29 14:06

108920 2049

 

' با رفیق همیشگی در انتظار هوای دلگیرِ دل‌انگیز پاییز 🍂☕️🍁 ' 📷: @ahmadreza_shojaei ' ' ' #خوشحال_از_اینکه_تو_بهترین_سه_ماه_سالیم 🔥🤦🏻‍♀️ا #بام_تهران

'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟

جواب:
به نام خدا
ظهر با صدای زنگ ساعت، حدود یک از خواب بیدار شدیم ولی هنوز دلمان می‌خواست بخوابیم.
نیم ساعتی در تخت ماندیم و به بررسی فضای مجازی پرداختیم تا بالاخره سه چهار لبخند نصیبمان شد که خواب را از سر ما پراند و کمک کرد از تخت دل بکنیم.
هفته‌ی شلوغی داشتیم و به همین دلیل همه جا را نامرتب کرده بودیم.
ظرف‌ها شسته نشده‌اند، لباس‌ها روی مبل و دستگیره‌ی در به حال خود رها شده‌اند، کیف و کفش‌ها روی زمین ولو هستند و گیاهان همه‌ تشنه‌ی آب.
نگاهی به وضعیت آشفته‌ی دور و بر کردیم و تصمیم گرفتیم فعلا فقط به چای ناشتا و کتلتِ مادرپز فکر کنیم که از چند روز قبل میهمان فریزر ما شده است.
همیشه همین‌طور بوده و هست و خواهد بود،
وقتی نمی‌دانی از کجا شروع کنی،
نوشیدن چای بهترین آغاز است.
'
جمعه‌ی دلپذیری داشته باشید،
فارغ از غروبِ دلگیرش.
'
پی‌نوشت:
۱.یه ماهش رفت،
دو ماه دیگه مونده...
دلم تنگ شده.
'
'
'
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی
'

2019-07-26 12:45

84622 1872

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ جواب: به نام خدا ظهر با صدای زنگ ساعت، حدود یک از خواب بیدار شدیم ولی هنوز دلمان می‌خواست بخوابیم. نیم ساعتی در تخت ماندیم و به بررسی فضای مجازی پرداختیم تا بالاخره سه چهار لبخند نصیبمان شد که خواب را از سر ما پراند و کمک کرد از تخت دل بکنیم. هفته‌ی شلوغی داشتیم و به همین دلیل همه جا را نامرتب کرده بودیم. ظرف‌ها شسته نشده‌اند، لباس‌ها روی مبل و دستگیره‌ی در به حال خود رها شده‌اند، کیف و کفش‌ها روی زمین ولو هستند و گیاهان همه‌ تشنه‌ی آب. نگاهی به وضعیت آشفته‌ی دور و بر کردیم و تصمیم گرفتیم فعلا فقط به چای ناشتا و کتلتِ مادرپز فکر کنیم که از چند روز قبل میهمان فریزر ما شده است. همیشه همین‌طور بوده و هست و خواهد بود، وقتی نمی‌دانی از کجا شروع کنی، نوشیدن چای بهترین آغاز است. ' جمعه‌ی دلپذیری داشته باشید، فارغ از غروبِ دلگیرش. ' پی‌نوشت: ۱.یه ماهش رفت، دو ماه دیگه مونده... دلم تنگ شده. ' ' ' #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی '

'
سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟
'
جواب:
به نام خدا
ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم.
صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم.
در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟
انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد.
شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد.
احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم.
به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد.
در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم.
فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم:
راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند،
راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است.
'
تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬
'
پی‌نوشت:
۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود».
قلبم رو چنگ زد.
نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه...
نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم...
'
۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم.
'
۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه.
'
 #جمعه '

2019-07-19 16:46

59982 1326

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ' جواب: به نام خدا ساعت دوازده و‌ نیم ظهر از خواب بیدار شدیم، با چشمی نیمه‌باز گوشی خود را چک کرده و دیدیم که ناهار به صرف گوشت‌لاپلوی خانگی دعوت شده‌ایم. داشتیم به رفتن یا نرفتن می‌اندیشیدیم که میزبانِ عزیزدل تماس گرفت و گفت گوشت‌لاپلو با آب‌ِ گوجه فرنگی طبخ شده و چنین است و چنان است و برای ما چاره‌ای جز بلند شدن و آماده شدن و حرکت به سمت منزلش باقی نگذاشت، در حدی که حتی چای هم ننوشیدیم و رفتیم. صدای موسیقی را بلند کردیم و به سمت خانه‌اش رهسپار شدیم. در راه فکر کردیم که چرا ما همیشه معاشرت با اندک عزیزانِ‌دل‌مان را به انجام کارهای شخصی ترجیح می‌دهیم؟ انگار چیزی ته وجودمان رخنه کرده است که دائم به ما می‌گوید دنیا دو روز است و ما هم عمیق باور کرده‌ایم که دنیا دو روز است، پس هیچ دیدار مهمی را با اندک عزیزانِ دل نباید از دست داد، دنیا به زودی تمام می‌شود و ارزش این‌همه هیاهو و تلاش را ندارد. شاید هم باور کردن این‌که دنیا دو روز است، راه فراری‌ شده به سوی تنبلی و هراس از تغییر و چسبیدن به عادت‌های همیشگی! وگرنه این حجم از سیاهی و یأس با شیوه‌ی زندگی ما مغایرت دارد. احتمالا همین است، باید حواس‌مان را جمع کنیم. به منزل میزبانِ عزیزدل رسیدیم و گوشت‌لاپلوی بسیار خوشمزه‌ای نوش جان کردیم و بعد چای لاهیجان تازه‌دم نوشیدیم و گپ مفصلی زدیم و دل‌مان باز شد. در راه برگشت فکر کردیم اگر دو ساعت زودتر بیدار شده بودیم هم به همه‌ی کارهای شخصی‌مان می‌رسیدیم و هم از این معاشرتِ دلچسب لذت می‌بردیم. فکر کردیم فردا شنبه است، دو راه داریم: راه اول این است که تبدیل شود به یکی از شنبه‌های همیشگی که شاهد هزاران وعده‌‌ی عملی نشده بودند، راه دوم این است که تبدیل شود به شنبه‌ای که با همه‌ی شنبه‌های دیگر متفاوت است. ' تصمیمش را صبح وقتی ساعت زنگ زد می‌گیریم!😬 ' پی‌نوشت: ۱.کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه»، مجموعه داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری، از نشر نیلوفر، یه داستان کوتاه داره به نام «پرنده فقط یک پرنده بود». قلبم رو چنگ زد. نکنه یه روز، یهو، جوگیر بشیم و چک‌چک بارون بهار و برگ‌های زرد پاییز و صدای جیک جیک گنجشک‌ها خسته‌مون کنه... نکنه یه شهری بسازیم که آخرش خودمون هم نتونیم تحملش کنیم... ' ۲.بین همه‌ی چیزهایی که این مدت در موردِ یکی دو سالِ قبل فهمیدم یکیش خیلی آزاردهنده بود، که اونم الان دیگه مهم نیست، فقط گاهی وقت‌ها نسبت به آدم‌ها حیران می‌مونم. ' ۳.یکی از مزیت‌های روز جمعه خلوتی خیابونه که حتی خونه‌نشین‌هایی مثل منو از مأمن بیرون می‌کشونه. ' #جمعه '

☕️'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
'
جواب:
به نام خدا
این جمعه برای دفعه‌ی دویست و بیست و چهارم کتری خود را سوزاندیم، به حدی که رنگ بعضی از قسمت‌های زیر کتری کنده شد و حتی بعد از شستشو و استفاده‌ی مجدد هم باز رنگ‌هایش ریخت روی گاز!
در واقع به نظرم کتری سبز عزیز ما روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند، حتی شاید همین الان هم مُرده است و ما با دستگاه به زور زنده نگهش داشته‌ایم تا بی‌ چای و دم‌نوش نمانیم.
قبل از این‌که کسی تذکر بدهد بهتر است بگوییم که بله، بله، می‌دانیم نباید آبِ کتریِ دویست و بیست و چهار بار سوخته را نوشید. در واقع ما از این کتری فقط به‌عنوان پایه‌ی داغی جهت قراردادنِ قوری روی آن برای دم‌کشیدن چای یا دم‌نوش استفاده می‌کنیم و به دلیل سوختن‌های مکررِ کتری، مجبوریم آبِ جوشِ اصلی را از کتری برقی تامین نماییم؛ و متاسفیم از این‌که مصرف هر چیزی که به چای و دم‌نوش مربوط می‌شود در خانه‌ی ما این‌قدر بالاست!
مثلا عُمرِ اکثر درهایِ قوری حدود یک ماه است، اغلب مجبوریم از نعلبکی به جای درِ قوری استفاده کنیم. یا مثلا پیاله‌‌ی کوچکی که در آن باید گل و‌ گیاهانِ مخصوص دم‌نوش را بریزیم و داخل قوری قرار دهیم به ما وفا نمی‌کند و زودتر از قوری ِ مخصوصِ دم‌نوش می‌شکند. لیوان‌ها هم که پای ثابت خُرد شدن هستند.
_دو هفته‌ی پیش لیوانی در عکسِ جمعه بود که همان روز عمرش را داد به شما!_
خلاصه که نفهمیدیم این بند و بساط چای و دم‌نوش، به این دلیل که می‌دانند خیلی دوستشان داریم خودشان را لوس می‌کنند و اینقدر نازک‌نارنجی می‌شوند و زود از بین می‌روند؟ یا کلا ظریف و شکننده هستند؟ یا ما آدم بی‌دقت و بی‌ملاحظه‌ای هستیم و طرز استفاده‌‌ی درست از آن‌ها را بلد نیستیم!؟
به هر حال با این‌که کتری قشنگ‌مان نابود شده، اما، این قوریِ سبز به همراهِ دَرَش از آبان ماه ۹۷ تا امروز در خانه‌ی ما صحیح و سالم دوام آورده است. صادقانه بگوییم که مثل چشمان خود مراقبش هستیم. البته این‌که بسیار بسیار دوستش داریم هم در نوع نگهداری‌مان بی‌تاثیر نیست!
امیدواریم حالا حالاها عمرش به دنیا باشد و ما بالاخره روشِ حفظ و نگهداریِ چیزی را که دوست داریم یاد گرفته‌ باشیم.
'
'
'
پی‌نوشت:
'
۱.اندیشیدن به خاطراتِ خوب چشم‌های آدم رو شفاف‌تر می‌کنه و لبخندش رو زیباتر.
'
۲.اغلب اتفاقی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم که جنبه‌ی شخصی نداره، ساده است و نوشتن جزییاتش برام لذت‌بخشه.
وگرنه به نظرم فضای مجازی حتی بیست درصد از زندگیِ واقعی کسی رو پوشش نمی‌ده.
جمعه پر از چیزهای مهم‌تر بود که هرگز نوشته نمی‌شن.
'
'
'
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی
'

2019-07-12 14:23

75144 2081

 

☕️' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ ' جواب: به نام خدا این جمعه برای دفعه‌ی دویست و بیست و چهارم کتری خود را سوزاندیم، به حدی که رنگ بعضی از قسمت‌های زیر کتری کنده شد و حتی بعد از شستشو و استفاده‌ی مجدد هم باز رنگ‌هایش ریخت روی گاز! در واقع به نظرم کتری سبز عزیز ما روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند، حتی شاید همین الان هم مُرده است و ما با دستگاه به زور زنده نگهش داشته‌ایم تا بی‌ چای و دم‌نوش نمانیم. قبل از این‌که کسی تذکر بدهد بهتر است بگوییم که بله، بله، می‌دانیم نباید آبِ کتریِ دویست و بیست و چهار بار سوخته را نوشید. در واقع ما از این کتری فقط به‌عنوان پایه‌ی داغی جهت قراردادنِ قوری روی آن برای دم‌کشیدن چای یا دم‌نوش استفاده می‌کنیم و به دلیل سوختن‌های مکررِ کتری، مجبوریم آبِ جوشِ اصلی را از کتری برقی تامین نماییم؛ و متاسفیم از این‌که مصرف هر چیزی که به چای و دم‌نوش مربوط می‌شود در خانه‌ی ما این‌قدر بالاست! مثلا عُمرِ اکثر درهایِ قوری حدود یک ماه است، اغلب مجبوریم از نعلبکی به جای درِ قوری استفاده کنیم. یا مثلا پیاله‌‌ی کوچکی که در آن باید گل و‌ گیاهانِ مخصوص دم‌نوش را بریزیم و داخل قوری قرار دهیم به ما وفا نمی‌کند و زودتر از قوری ِ مخصوصِ دم‌نوش می‌شکند. لیوان‌ها هم که پای ثابت خُرد شدن هستند. _دو هفته‌ی پیش لیوانی در عکسِ جمعه بود که همان روز عمرش را داد به شما!_ خلاصه که نفهمیدیم این بند و بساط چای و دم‌نوش، به این دلیل که می‌دانند خیلی دوستشان داریم خودشان را لوس می‌کنند و اینقدر نازک‌نارنجی می‌شوند و زود از بین می‌روند؟ یا کلا ظریف و شکننده هستند؟ یا ما آدم بی‌دقت و بی‌ملاحظه‌ای هستیم و طرز استفاده‌‌ی درست از آن‌ها را بلد نیستیم!؟ به هر حال با این‌که کتری قشنگ‌مان نابود شده، اما، این قوریِ سبز به همراهِ دَرَش از آبان ماه ۹۷ تا امروز در خانه‌ی ما صحیح و سالم دوام آورده است. صادقانه بگوییم که مثل چشمان خود مراقبش هستیم. البته این‌که بسیار بسیار دوستش داریم هم در نوع نگهداری‌مان بی‌تاثیر نیست! امیدواریم حالا حالاها عمرش به دنیا باشد و ما بالاخره روشِ حفظ و نگهداریِ چیزی را که دوست داریم یاد گرفته‌ باشیم. ' ' ' پی‌نوشت: ' ۱.اندیشیدن به خاطراتِ خوب چشم‌های آدم رو شفاف‌تر می‌کنه و لبخندش رو زیباتر. ' ۲.اغلب اتفاقی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم که جنبه‌ی شخصی نداره، ساده است و نوشتن جزییاتش برام لذت‌بخشه. وگرنه به نظرم فضای مجازی حتی بیست درصد از زندگیِ واقعی کسی رو پوشش نمی‌ده. جمعه پر از چیزهای مهم‌تر بود که هرگز نوشته نمی‌شن. ' ' ' #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی '

'
اکران خصوصیِ فیلم تحسین‌برانگیزِ “سرخپوست”.
از دیدنش کیف کردم.
همه چیز در فیلم فوق‌العاده بود.
👌🏻👏🏻👌🏻
•
•
•
عکس: @hanieh.zahed
'
'
'

2019-07-07 06:19

115589 2527

 

' اکران خصوصیِ فیلم تحسین‌برانگیزِ “سرخپوست”. از دیدنش کیف کردم. همه چیز در فیلم فوق‌العاده بود. 👌🏻👏🏻👌🏻 • • • عکس: @hanieh.zahed ' ' '

'
سوال:
جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
(ضمن عرض خسته نباشید به کنکوری‌های عزیز)
'

جواب:
به نام خدا.
دیر از خواب بیدار شدیم و خدا را شکر کردیم که کنکور نداریم.
بعد یادمان آمد همان سالی که کنکور داشتیم هم خواب را به کنکور ریاضی_فیزیک ترجیح داده بودیم.
آن سال کنکور سراسری ریاضی‌_فیزیک صبح برگزار می‌شد و کنکور هنر عصر.
ما برای هر دو ثبت‌نام کرده بودیم.
جمعه صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و دیدیم خیلی خوابمان می‌آید، تمرکزِ تست‌زنی را هم بیشتر روی کنکور هنر گذاشته بودیم و بعید بود در رشته‌ی ریاضی‌_فیزیک در تهران چیزی قبول شویم، شهرستان هم که خانواده اجازه نمی‌دادند برویم، به‌همین دلیل فکر کردیم بهتر است در آغوشِ خوابِ صبحگاهی فرو رفته و با انرژی کامل، ساعت ۱۴ به سمت کنکور هنر بشتابیم.
خدا را شکر مادر و پدر تقریبا هیچ کاری به درس و مشق ما نداشتند، در این مورد به ما اعتماد کامل داشتند و ما خودمان برای خودمان تصمیم می‌گرفتیم!
در نتیجه ساعت ۵:۳۰ صبحِ روزِ کنکور سراسری، ساعت را خاموش کرده و با خیال راحت گرفتیم تخت خوابیدیم!
•
•
•
پی‌نوشت:
۱.نتیجه‌ی اون خواب صبحگاهی، قبول شدن در رشته‌ی موسیقی دانشگاه هنر، جدی‌تر شدنِ نوازندگی و آشنا شدن با آدم‌های بسیار هنرمند و دوست‌داشتنی شد که امروز بابتش خوشحالم.
'
۲.بعضی چیزها اینقدر قشنگن که از فرطِ زیبایی غمگینت می‌کنن، چه بشنوی، چه ببینی.
‘
‘
‘
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی

2019-07-05 11:31

71545 1694

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟ (ضمن عرض خسته نباشید به کنکوری‌های عزیز) ' جواب: به نام خدا. دیر از خواب بیدار شدیم و خدا را شکر کردیم که کنکور نداریم. بعد یادمان آمد همان سالی که کنکور داشتیم هم خواب را به کنکور ریاضی_فیزیک ترجیح داده بودیم. آن سال کنکور سراسری ریاضی‌_فیزیک صبح برگزار می‌شد و کنکور هنر عصر. ما برای هر دو ثبت‌نام کرده بودیم. جمعه صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و دیدیم خیلی خوابمان می‌آید، تمرکزِ تست‌زنی را هم بیشتر روی کنکور هنر گذاشته بودیم و بعید بود در رشته‌ی ریاضی‌_فیزیک در تهران چیزی قبول شویم، شهرستان هم که خانواده اجازه نمی‌دادند برویم، به‌همین دلیل فکر کردیم بهتر است در آغوشِ خوابِ صبحگاهی فرو رفته و با انرژی کامل، ساعت ۱۴ به سمت کنکور هنر بشتابیم. خدا را شکر مادر و پدر تقریبا هیچ کاری به درس و مشق ما نداشتند، در این مورد به ما اعتماد کامل داشتند و ما خودمان برای خودمان تصمیم می‌گرفتیم! در نتیجه ساعت ۵:۳۰ صبحِ روزِ کنکور سراسری، ساعت را خاموش کرده و با خیال راحت گرفتیم تخت خوابیدیم! • • • پی‌نوشت: ۱.نتیجه‌ی اون خواب صبحگاهی، قبول شدن در رشته‌ی موسیقی دانشگاه هنر، جدی‌تر شدنِ نوازندگی و آشنا شدن با آدم‌های بسیار هنرمند و دوست‌داشتنی شد که امروز بابتش خوشحالم. ' ۲.بعضی چیزها اینقدر قشنگن که از فرطِ زیبایی غمگینت می‌کنن، چه بشنوی، چه ببینی. ‘ ‘ ‘ #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی

'
سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟
'
جواب:
به نام خدا
ما ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدیم، گوشی خود را چک کرده و پس از کش و قوس‌های فراوان از تخت دل کندیم.
بعد چون یخ کرده بودیم کولر را خاموش کردیم، صورت‌مان را شستیم، مسواک زدیم، لباس قشنگ پوشیدیم، زیر کتری را روشن کرده و چای همراه با دارچین و گل‌محمدی و بهارنارنج دم نمودیم.
سرِ کار، برای‌مان ناخن مصنوعی چسبانده بودند که هرقدر تلاش کردیم بعضی‌هاش از ناخن‌مان کنده نشد و ما با ناخن‌گیر آن چند ناخن‌مصنوعیِ فرنچ شده‌ی شیکِ دسته‌بیلیِ باقی‌مانده را کوتاه کردیم که بتوانیم به زندگیِ‌ عادی‌مان برسیم و حالا هر روز روی همه‌ی ناخن‌ها لاک قرمز می‌زنیم تا تفاوت ناخن‌هایی که ناخن مصنوعی‌اش کنده شده با ناخن‌هایی که ناخن مصنوعی‌اش کنده نشده معلوم نشود.
در دل‌مان دخترهایی را که همیشه ناخن‌شان بلند و لاک‌دار و شیک است تحسین کردیم و فکر کردیم چرا ما اینقدر خنگ هستیم که با ناخن بلند حتی نمی‌توانیم دو تا کلمه را بدون غلط تایپ کنیم و آن‌ها با آن ناخن‌ها چطور از پس همه‌ی امور زندگی‌شان برمی‌آیند!
امیدوارم خداوند متعال به ما حال و حوصله اعطا فرماید تا همین‌روزها برویم آرایشگاه، به ناخن‌های مظلومِ خود سر و سامان بدهیم و از این حالتِ مصنوعی_طبیعی به حالت همیشگی خود بازگردیم.
سه عدد عناب در استکان چای می‌اندازیم و به سراغ گل‌ها می‌رویم تا در کنار آن‌ها صبحِ ظهر شده‌ی جمعه را به خیر کنیم.
•
•
•
پی‌نوشت:
حتی تو این گرما، چای لب‌سوزِ تازه‌دمو با هیچی دیگه عوض نمی‌کنم.
‘
 #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی '
'
'

2019-06-28 09:24

104572 4324

 

' سوال: جمعه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ' جواب: به نام خدا ما ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدیم، گوشی خود را چک کرده و پس از کش و قوس‌های فراوان از تخت دل کندیم. بعد چون یخ کرده بودیم کولر را خاموش کردیم، صورت‌مان را شستیم، مسواک زدیم، لباس قشنگ پوشیدیم، زیر کتری را روشن کرده و چای همراه با دارچین و گل‌محمدی و بهارنارنج دم نمودیم. سرِ کار، برای‌مان ناخن مصنوعی چسبانده بودند که هرقدر تلاش کردیم بعضی‌هاش از ناخن‌مان کنده نشد و ما با ناخن‌گیر آن چند ناخن‌مصنوعیِ فرنچ شده‌ی شیکِ دسته‌بیلیِ باقی‌مانده را کوتاه کردیم که بتوانیم به زندگیِ‌ عادی‌مان برسیم و حالا هر روز روی همه‌ی ناخن‌ها لاک قرمز می‌زنیم تا تفاوت ناخن‌هایی که ناخن مصنوعی‌اش کنده شده با ناخن‌هایی که ناخن مصنوعی‌اش کنده نشده معلوم نشود. در دل‌مان دخترهایی را که همیشه ناخن‌شان بلند و لاک‌دار و شیک است تحسین کردیم و فکر کردیم چرا ما اینقدر خنگ هستیم که با ناخن بلند حتی نمی‌توانیم دو تا کلمه را بدون غلط تایپ کنیم و آن‌ها با آن ناخن‌ها چطور از پس همه‌ی امور زندگی‌شان برمی‌آیند! امیدوارم خداوند متعال به ما حال و حوصله اعطا فرماید تا همین‌روزها برویم آرایشگاه، به ناخن‌های مظلومِ خود سر و سامان بدهیم و از این حالتِ مصنوعی_طبیعی به حالت همیشگی خود بازگردیم. سه عدد عناب در استکان چای می‌اندازیم و به سراغ گل‌ها می‌رویم تا در کنار آن‌ها صبحِ ظهر شده‌ی جمعه را به خیر کنیم. • • • پی‌نوشت: حتی تو این گرما، چای لب‌سوزِ تازه‌دمو با هیچی دیگه عوض نمی‌کنم. ‘ #جمعه #روزمرِگی #روزمرگی ' ' '

NEXT PAGE

IRAN

Top Instagram followed

#19@mehraveee
https://scontent-bru2-1.cdninstagram.com/vp/0a1adc4a32c459e4a263817a9cabcf13/5DE0E5F6/t51.2885-19/s150x150/47690642_244245633136907_9203219113999073280_n.jpg?_nc_ht=scontent-bru2-1.cdninstagram.com mehraveeefollowed by: 3767408
#20@baharehrahnamaoriginal
https://scontent-cdg2-1.cdninstagram.com/vp/c13ae0a1d0d396ceb7b520f00c9e12f4/5DF4250C/t51.2885-19/s150x150/64375604_609047036170701_6987171664647684096_n.jpg?_nc_ht=scontent-cdg2-1.cdninstagram.com baharehrahnamaoriginalfollowed by: 3722809
#21@nasrinmoghanloo
https://scontent-cdg2-1.cdninstagram.com/vp/3b785180b500b3d2e15d0a5a1f943f3c/5DD97D45/t51.2885-19/s150x150/66374768_3505768412792402_1588078137814548480_n.jpg?_nc_ht=scontent-cdg2-1.cdninstagram.com nasrinmoghanloofollowed by: 3618287
#22@h6.yr
https://scontent-bru2-1.cdninstagram.com/vp/62dd4ef453c8bf8099a10540e43a8b94/5DF102B9/t51.2885-19/s150x150/66134322_2407142999566613_1434159725540278272_n.jpg?_nc_ht=scontent-bru2-1.cdninstagram.com h6.yrfollowed by: 3088647
#23@sardar_azmoun
https://scontent-bru2-1.cdninstagram.com/vp/4c5925e8174f6664b4944505c3533b51/5E0F6996/t51.2885-19/s150x150/59789381_681911735578449_2332361047832264704_n.jpg?_nc_ht=scontent-bru2-1.cdninstagram.com sardar_azmounfollowed by: 3080509
#24@babakjahanbakhshoriginal
https://scontent-cdg2-1.cdninstagram.com/vp/88f4ef2e3d6b4c1c392d1a4c3034be2a/5DE528D6/t51.2885-19/s150x150/57506435_2512523648768293_5815316775968964608_n.jpg?_nc_ht=scontent-cdg2-1.cdninstagram.com babakjahanbakhshoriginalfollowed by: 3038008

See more instagram profiles from

IRAN

MORE